قورباقه
به خودم گفتم بزن صفحه ی بعد . گفتم
برو عمو جان . این صفحه را ردش کن . نکردم . حالا هم باید بکشم . خب حالا
که مانده ای خیره به این چهار گوش رنگی ، خوب گوش بگیر ببین چی می گویم
. زنگ زدم . نامه نوشتم . گفتم هی ! شما ! آقایی که احتمالا داداشم هستید
! می شود کمی برگردید . خاک اینجا را هم با آن دماغ انگلیسیتان که نوکش
رفته بالا و هزار تا کشته مرده دارد ، بو کنید ؟ توی گوشت نرفت . خوب این
عکس را نگاه کن . بیخود ضمیمه اش نکردم . نگاه کن و تا تو خوب جانت بالا
بیاید تعریف می کنم . گفتم من را در بیاور . نکردی . خودت را زدی به
نشنیدن . به کری . به نداری . نداری چه ؟ با ان دماغ ات هزار تا زمین می
خریدی و می فروختی . یادم نرفته . حالا هم هی دست بکش به موهات . من که می
دانم . تخمت هم نیست . حتمن یک خانم تر گل ور گل ِ تازه از حمام درآمده
هم نشسته کنارت و دارد فس و فس سیگار می کشد . مهم نیست . اما همان موقع
ها که می گفتم بیا این ننه مرده را لااقل جمع اش کن اگر گوش می کردی ، وضع
داداش خار و مادر خرابت اینطور نبود . آمدند گفتند زنت دارد بیرون کون
وارونه می دهد به ملت . گفتند هر روز آرایشش خار و مادر قصاب و بقال و همه
ی محل را یکی می کند تا رد شود . بهت رساندم من که این تو هستم . تو که
خیر سر قشنگ ات داداش مایی یک کاری بکن . یک نانی بگذار توی سفره ی این
سلیته تا من بیایم بیرون یک خاک گهی بریزم تو سرم . باز خودت را زدی به
نشنیدن . گفتی باشه چشم آقا داداش . درستش می کنم . اما کدام چشم . ما هی
گوشمان غبار گرفت که این بلند گوی سگی بگوید فلانی ملاقاتی و برویم
بنشینیم ببینیم زنکه روی اش گرفته مثل آدم آمده مثلا شوهرش را ببیند ، اما
نچ . نشستیم بافتیم و هی شکافتیم . بهت رساندم اقلا برو طلاق اش را بگیر .
به روی مبارک نیاوردید . حالا خوب نگاه کن به این عکس لاکرداری . ببین نیش
را که تا بناگوش کش آمده . اما اگر خایه لای پات بود و مردی داشتی خیر سرت
دلم نمی سوخت . می دانم ککت هم نمی گزد . سال آخری بود . سال هشتم . یک
روز یکی آمد توی بند گفت فلانی تویی ؟ گفتم به فرض منم از بدبختی . گفت
داداش ات دارد نان زن و بچه ات را می دهد . گفت داداش ات گفته نگویم اما
داداش ات دارد خیلی مردی می کند که برایشان خانه گرفته . اول دو زاری
نیافتاده بود . گفتم برکه که ماهی نداشته باشه قورباقه سپه سالاره . بعد
یکهو دو تا دستم افتاد رو سرم که هی...! کجای کاری بابام جان . بچه ی کی ؟
بچه ی چی ؟ دوباره آن عکس را بردار و نگاه کن . خوب هم نگاه کن . مثل دسته
ی گل . تپل و مپل . تا آزادی هی پیش خودم گفتم لابد سر به راه شده ای زن
گرفتی و برش داشتی بردی پیش این سلیته تا این هم آدم شود خیر سرش . بعد هم
لابد از زن خودت توله ای چیزی پس انداختی . هی سبک سنگین که آخر دو سال
بعد از آمدن این تو چطور زنکه ی ما شکمش می شود بادکنک . هی تف و لعنت و
بختک . بیرون که آمدم هی این پا و آن پا کردم . بروم نروم کردم . چشم تو
چشم کی می خواستم بشوم . رفتم در زدم . در که باز شد همان شازده ای که
داری تو عکس می بینی احتمالا ، در را باز کرد . گفتم ننه ت کو . گفت
ننه... . صداش کرد سلیته را . مادر به خطا تا دید منم نه گذاشت نه برداشت
گفت به بابایی سلام کن . کدام بابا . هی سبیل جویدم . پرسیدم کجاست . گفت
کی ؟ گفتم داداش . گفت رفته . نمی دانست انگلیسی چطور بنویسم نامرد .گفتم
نامه بنویسم . بلد نبودم . خود زنکه برام نوشت . عکس را ببین . می بینی ؟