هر چه می کنم که بروم بگیرم بخوابم نمی شود . بلند می شوم و توی تارکی سیگارم را روشن می کنم . احسان این ور خوابیده و مسعود آن ور . جفت شان بلند می شوند و سیگار روشن می کنند . مسعود می گوید " چته سعید جان ؟ " حرف نمی زنم . گوشی را برمی دارم و "شب از مهتاب سر میره  تمام ماه تو آبه  شبیه عکس یک رویاست  تو خوابیدی جهان خوابه... "

بعضی وقت ها که حالا بیشتر وقت هام شده ، بچه که می شوم ، می دوم زیر درخت سیب ترش وسط حیاط می نشینم و جیمز جویس می خوانم و باهاش عربی می رقصم . وقت های پاییز سیب های ترش تر و برگ های افتاده تر . عینک قاب گردم را دسته می اندازم و می شوم یک آقای نویسنده . سیگارم که تمام می شود ، بچه ها خوابند . چندمین اش بوده ، یادم نیست . فقط می دانم می خواهم اسمش را ، اسم پاییز ام را داد بزنم تا تمام شهر از خواب بهاری اش بپرد . تنها من خواب می روم با بوی پیچیده زیر دماغ پاییز و دست های من لای موهای تیره اش .