که آفتاب...
که آفتاب روزی
که آفتاب روزی
که آفتاب روزی بهتر از آن روزی که تو مردی خواهد تابید...
گفتم تمام تخته های دنیا را باید آتش بزنیم تا پیداش شود . سر به زیر بود . گفتم اینطور تا صبح حتمن یخ می زنیم . دست از دور بلند کرد . دوید . گفت چه خوب شد دیدمتان . سرد بود . برگشتیم . اسماعیل هنوز کنار پیت نشسته بود و سوت می زد . و ما دور شدیم . آنقدر دور که سال ها بعد فهمیدیم هیچ کس کنار پیت پیدایش نشده بوده و اسماعیل همانطور نشسته ، مرده . سال ها بعد فهمیدیم هیچ کس از طرف خورشید نمی آمد . و ما فریب خورده بودیم . مثل تمام اسماعیل ها...
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 1:30 توسط محمدسعید اکبرزاده
|