پاییز
تقدیم به همه ی فصول من ، پاییز من
و هرچه در او بود ، بود . می خواستم کتاب مقدس را باز کنم ، ورق بزنم ، ورق بزنم تا همانجا ها کنار تو یا من . اختیار آدم گاهی وقت ها بلند می شود می رود روی صندلی روبرو می نشیند و هم قشنگ قشنگ می خندد . بعد هم می گویم " عشق ما از این عشقای همینجوری الکی نیستا " می گوید . می داند . وقتی می رسم ، تهران خلوت شبانه اش را دارد و باران ریز ریز و بهمن دم قرمز توی دست هام تا برسم به خانه ی کوچه ی مرتضوی . خانه ی کوچه ی مرتضوی . اینکه تمام شب را با هی ریز ریز خندیدن هاش بگذرانم کار بارانی ای است . انقدر ساده می شوم تا برسم به همان سلام توی تاکسی . می گویم پاییز ! این عطر قشنگه ؟
حالا ها هم نه بهار بهار است نه تابستان و نه زمستان . پاییز انگار تمام فصول را برداشته گذاشته توی بقچه ی رنگ هاش و دم به دم من میلک شیک شاتوت می خورد با شکلات بستنی . ما در باد ایستاده ایم تا این ساعت شنی تا هر کجا مه دل اش خواست بچرخد .