دست ها نمی چرخند . کلمه ها هم یک خط صاف را طی می کنند و به آخر می رسند . به قول مالون : انگشت های پایینی که می رسند به حاشیه می فهمم خط افقی تمام شده . از عمودی رفتن هم هیچ چیزی دستگیرم نمی شود . معنای رفت و آمد مداد ، با بازی کردن با واژه های سرگردانی که از این تکنولوژی پیشرفته عبور می کنند ، می شود صحبت . درد و دل را با ساده ترین حرف های اش می نویسیم . نوبت به بازی هم که می رسد ، از همین دور و بر اتفاق خنده داری جفت و جور می کنیم ، خودمان را داخل اش می اندازیم . از بیرون اش که ببینی ، نه این زیبایی ٍ جذب شدن دارد نه آن راه رفتن کلمات معمولی که برای تو ، من ، می نویسم یا می خوانم . خودت را جای خودت که بگذاری می بینی خیلی هم ساده نیست . معمولی نیست . مثل همه ی آدم های دیگر حرف می زنم اما هیچ آدم دیگری نیست که به قول خودم : حرف را از اینجای اش بریزد بیرون .

دست های ام را طرف چپ سینه ام می گذارم . مثل یک سامورایی دنبال تکان تکان ٍ قلب ام می گردم .   " نمی شه که همینجوری ! " می شود .

می خواهم خودم را دید بزنم . وقت هایی که کنار تو ، یا بعد از تو ، یا قبل از همه ی کنار های تو برای تو حرف می زنم . یکی آمده بود و گفته بود که سال رمانتیکی است . من اینطور نمی بینم . من حتی اگر رمز بازی را یادم برود ، بلد ام خودم را بکشانم به فینال و بنشینم نه روبروی تو که روبروی همه . کنار تو . از همین جا نگاه می کنم . خیال ام راحت می شود که هر کلمه ای سر جای خودش نشسته و زنگ خودش را می زند . داد می زنم : نه یک نامه ی جذاب که دختری دلش برای من بلرزد نه یک بیانیه ی آدم خر کن . صادقانه می نویسم : این حرف های من است برای آدمی که دارد با من از پشت تکنولوژی خسته و این راه رفت و برگشتی ما نفس می کشد . همین .

دوباره خودم را مرور می کنم . دوباره خودم را مرور می کنم . دوباره خودم را مرور می کنم . دوباره خودم را مرور می کنم . " دست رد به سینه ی همه ی بعد های دنیا می زنم " دوباره خودم ... .

می بینی ! حتی اگر رمز بازی با این کلمه های دوست داشتنی را یادم رفته باشد ، آنقدر می شناسم شان که چند خط عمودی و افقی را پر کنم و بعد هم بروم پی کار های روزمره ام . کولر را درست کنم . دوش بگیرم . بزنم بیرون . هوا که گرم شود من زود به زود دلم برای شرجی تنگ می شود که با هم عرق کنیم . می دانی که ! " عرق تون رو بخورم... "