مثل اینکه داری شلوارت را در می آوری گوشه ی خیابان بشاشی ، دختری دستت را بگیرد و بگوید آی لاوی یو... . همینطوری شد که قید همه چیز را زدم . حتی شام بچه ها . بچه های همیشه دیوار و ما چند نفر و شیخ .