یاد داشت
طرف های ساعت هفت هفت و نیم بود که برای بچگی هام گریه کردم . بعد هم بلند شدم و توی آشپزخانه هی نشستم و گریه کردم و سیگار کشیدم . دیدم هیچ چیز و هیچ کس عین این آدم های اندک دور و برم نیست که اینقدر صادقانه دوستم بدارد و دوست داشته شود . می خواهم همه ی کلمه ها را جمع کنم و در گوشی به همه شان بگویم یک چیز است که فقط شما می دانید و هیچ کس دیگر نمی داند . حتا همین آدم های دوست داشتنی دور و برم . بعد هم که دوباره همه ی آدم های دوست داشتنی خواب رفته توی اتاق را دید زدم و پاکت دوم آن شب که تمام شد ، گوشی را برداشتم ، عکس های پاییز را دیدم ، سرم را گذاشتم روی کیف ام و طرف های نه بود که خواب ام برد . حالا دارم بلند بلند روی میز این کافی نت خوشکل بالا می آورم خودم را . چیزی نمانده بود...
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 20:27 توسط محمدسعید اکبرزاده
|