یاد داشت

 

طرف های ساعت هفت هفت و نیم بود که برای بچگی هام گریه کردم . بعد هم بلند شدم و توی آشپزخانه هی نشستم و گریه کردم و سیگار کشیدم . دیدم هیچ چیز و هیچ کس عین این آدم های اندک دور و برم نیست که اینقدر صادقانه دوستم بدارد و دوست داشته شود . می خواهم همه ی کلمه ها را جمع کنم و در گوشی به همه شان بگویم یک چیز است که فقط شما می دانید و هیچ کس دیگر نمی داند . حتا همین آدم های دوست داشتنی دور و برم . بعد هم که دوباره همه ی آدم های دوست داشتنی خواب رفته توی اتاق را دید زدم و پاکت دوم آن شب که تمام شد ، گوشی را برداشتم ، عکس های پاییز را دیدم ، سرم را گذاشتم روی کیف ام و طرف های نه بود که خواب ام برد . حالا دارم بلند بلند روی میز این کافی نت خوشکل بالا می آورم خودم را . چیزی نمانده بود...

ما همه خوابیم

 

فکر کردم آثار مشروب دیشب و دیر خوابیدنم است . اما نمی دانم چرا همه چیز غیر واقعی به نظر می رسد . من اینجا توی آپارتمانم توی مرکز علم و ترقی توی نیویورک سیتی از خواب که بلند شدم فهمیدم زندگی قبلیم را در خواب دیده ام .یک زندگی که نمی دانم چطور از آن اسم ببرم . کمی غیر انسانی است اگر بخواهم بگویم زندگی بدی بود یا حتی زندگی خوبی بود .

یک حلقه ی دوستی عمیق بود . بین من و افرادی که حالا کمی شان را خوب می شناسمشان و مطمئنم هیچ وقت نمی توانسته ام با آنها دوست بوده باشم . تنها هجده دقیقه وقت دارم تا دوش بگیرم و به شرکت بروم . به سارا فکر کردم . حالا دو ماه است که دوست دخترم است و قرار است تا دو ماه دیگر تمام کنیم . می خواهد به آریزونا برود و با پسر عمویش ازدواج کند .سارا توی زندگی قبلیم فقط یکی از دوستان دورم بود . یک آشنایی دورادور و رسمی . نمی دانم . مستخدم شرکت در طبقه ی بیست و هشت و مدیر داخلی شرکت در زندگی قبلی یعنی چیزی که توی خواب دیدم از صمیمی ترین دوستانی بودند که داشتم . حالا از هیچ کدامشان خوشم نمی آید .

آدم آپارتمان طبقه ی پایین را هم می شناختم . حالا یک قاتل و قبلن یک حسابدار . خدای من . چطور می توانم این را به او بگویم که زمانی با او دوست بوده ام . یک قاتل زنجیره ای . نه . نه .با دوربین اش قرار است طعمه ی بعدی ش را انتخاب کند . از آپارتمان روبرو . و می دانم همان دختر موزیسین است . همان پیانیست چشم قهوه ای . خدای من . من چرا اینقدر خودم را نمی شناسم . باید به پلیس خبر بدهم . نه . نه . احساس می کنم  باید به یک گاو باز توی اسپانیا زنگ بزنم . گاوبازی که قبلن خیلی دوستش داشتم . قبلن یعنی توی زندگی قبلی . اوه خدای من . احساس دیوانگی می کنم . من چطور گاو باز را می شناسم . باید به دیدنش بروم . دختر آپاتمان روبرویی جانش در خطر است . اسم قشنگی توی زندگی قبلی داشت . توی زندگی قبلی که عاشقش بودم . اه خدای من خدای من چرا همه چیز اینطوری ست... .

گاوباز

 

نظرات شما آقای بلاگ  فا  پس از تائید نمایش داده نمی شود

 

 

 

نظرات شما پس از تائید...

 

 

 

 

یاد داشت

 

از سر شب دختره شروع کرد به اس ام اس دادن که این پسره فلان و بهمان . فلان و بهمان پسره را می دانستم هیچی نیست . پیش خودم گفتم نگاهشان بیفتد به هم ، همه چی را مثل آب خوردن می فرستند هوا و دوباره روز دوست داشتن از نو و روزی از نو . بعد از ظهر همان شب ،حالم خیلی رو به راه نبود . این شد که کیف را مثل همیشه با دو سه تا کتاب توش ، انداختم رو کولم و زدم بیرون . وسط های کوچه یادم افتاد کلاه لاکرداری را نگذاشتم سرم . برگشتم .

عصر و غروب این شهر آنقدر گاهی وقت ها توی هم می رود که نمی فهمی با کی بودی چی گفتی چی شنیدی و چی خواندی . از غروب که بگذرد سیگار زود به زود تمام می شود . پاکت را از دست یارو گرفتم ، پانصدی را گذاشتم با یک صدی و شروع کردم به چیدن سیگار ها داخل جعبه سیگار مشکی م .

مجبورم دوباره برگردم به شب . بعد از اس ام اس های بره آهو رفتم تو حیاط سیگار کشیدم و برگشتم . یک ساعت بود می خواستم زنگ بزنم به پاییز و این صفحه ی گریه را بگذارم و با هم گوش کنیم و بعدش بخوابم . " با هم " را که می نویسم ، ذهنم طرف هیچ شگرد داستانی نمی رود و این حضور بی چون و چرای من داخل این نوشته است . بعد از اینکه بابا نماز شب و بعد صبح اش را خواند و من هم حسابی دلم را خالی کردم ، گوشی بی سیم بی شارژ را پرت کردم کنار اتاق و افتادم رو تخت .

حالا اصلن به این خاطر نوشتم که هنوز انگشت به فلان جا مانده ام که چرا با اینکه دیشب فقط داشتم به حس مالکیت داشتن و بودن و همراهی و آهن ربای مرکزی وجود دو نفره فکر می کردم و بالای سرم عکس بکت و مارکز بود ، خواب دیدم رفتم کله پزی و فقط دو هزار و چارصد تومن پول دارم و دارم پاچه و چشم و آبگوشت مغز سفارش می دهم و دلم عجیب بناگوش و زبان می خواهد و پول اش را ندارم . امروز همه اش تصویر یک جفت پاچه ی روغن چکان جلوی چشمم بود .

 

paris


فرقي نمي كند . اينجا و آنجا . فقط بايد بلد باشي با پاريس برقصي . آهنگ بپيچد توي هوا و تو دست هايت را باز كني و چشم ها را ببندي . حالا همه ي چشم ها بسته مي شود . مي تواني توي يك آپارتمان باشي ، تنها ، و خيابان سنگ فرش و پاريس . مي تواني مرد باشي يا يك زن . مي شود اصلن موهات را زيتوني كني و چند تار موي سفيد هم بيندازي تنگش . چكمه هاي قهوه اي بپوشي و شال سياه . مي شود با يك باراني و سيگار و ريش هاي دو روز نتراشيده باشي و بچرخي توي خيابان هاي پاريس يا قم يا تهران يا باران يا رشت . فقط بايد بلد باشي با پاريس برقصي .

والس . دست هاي توي هم قفل شده و سر هاي نزديك . مي ترسم با زمين بچرخم اما مي چرخم و ساز خودت را بزن ، پاريس ! كوچه به كوچه دنبال سقف بايد بگردي . حالا بگو ، پاريس من ! موهاي تو زيتوني هم مي شود و موهاي من بيشتر نيست مي شود . اينطوري همه با همه مي رقصند با پاريس .

" چشمات و ببند و مشتتو باز كن " و " گل و پوچ هر دو تاش گله . گلي كه طعم شير و شكلات مي ده "

تمام عمرم را دنبال سقفي مي گردم كه باران بيايد ، سيگار باشد ، بستني بخورم ، پاريس هم بنوازد و تو . تمام عمرت را دنبال سقفي مي گردي كه چتر نباشد و خيس باشد و شير و شكلات و بستني و سيگار و جعبه سيگار مشكي من . حالا هي مي چرخم مي چرخم مي چرخم مي چرخم مي چرخم و تمام دنيا انگاري مي چرخد با تو و پاريس و من...


هوای جای ماقبل آخر

 

... عجیب است ، دیگر پاهایم را احساس نمی کنم ، پاهایم دیگر هیچ چیز را احساس نمی کنند ، و این مایه ی سعادت است . و هنوز حس می کنم در ماورای دیدرس قوی ترین تلسکوپ ها هستند . آیا این همان پای کسی لب گور بودن نیست ؟ و به همین ترتیب باقی اعضایم . چون پدیده ی موضعی محض چیزی نیست که من متوجه آن شده باشم ، برای اینکه خودم در تمام زندگی چیزی جز یک رشته یا بهتر بگویم یک سلسله پدیده های موضعی نبوده ام ، آن هم بی هیچ نتیجه ای . اما انگشتانم هم در عرض های جغرافیایی دیگری می نویسند و هوایی که از میان ورق هایم می وزد ، وقتی خوابم می برد ، بی آنکه متوجه شوم ، آنها را برمیگرداند ، جوری که فاعل از فعل دور می افتد و مفعول یک جایی در خلاء  می نشیند ، هوای جای ماقبل آخر نیست ، و این مایه ی خوشوقتی ست . و شاید سوسوی سایه ی برگ ها و گل ها و درخشندگی خورشیدی فراموش شده بر دستانم قرار دارد ... 

(مالون می میرد / ساموئل بکت )

رمز اش را یادم رفت دختر!

 

دست ها نمی چرخند . کلمه ها هم یک خط صاف را طی می کنند و به آخر می رسند . به قول مالون : انگشت های پایینی که می رسند به حاشیه می فهمم خط افقی تمام شده . از عمودی رفتن هم هیچ چیزی دستگیرم نمی شود . معنای رفت و آمد مداد ، با بازی کردن با واژه های سرگردانی که از این تکنولوژی پیشرفته عبور می کنند ، می شود صحبت . درد و دل را با ساده ترین حرف های اش می نویسیم . نوبت به بازی هم که می رسد ، از همین دور و بر اتفاق خنده داری جفت و جور می کنیم ، خودمان را داخل اش می اندازیم . از بیرون اش که ببینی ، نه این زیبایی ٍ جذب شدن دارد نه آن راه رفتن کلمات معمولی که برای تو ، من ، می نویسم یا می خوانم . خودت را جای خودت که بگذاری می بینی خیلی هم ساده نیست . معمولی نیست . مثل همه ی آدم های دیگر حرف می زنم اما هیچ آدم دیگری نیست که به قول خودم : حرف را از اینجای اش بریزد بیرون .

دست های ام را طرف چپ سینه ام می گذارم . مثل یک سامورایی دنبال تکان تکان ٍ قلب ام می گردم .   " نمی شه که همینجوری ! " می شود .

می خواهم خودم را دید بزنم . وقت هایی که کنار تو ، یا بعد از تو ، یا قبل از همه ی کنار های تو برای تو حرف می زنم . یکی آمده بود و گفته بود که سال رمانتیکی است . من اینطور نمی بینم . من حتی اگر رمز بازی را یادم برود ، بلد ام خودم را بکشانم به فینال و بنشینم نه روبروی تو که روبروی همه . کنار تو . از همین جا نگاه می کنم . خیال ام راحت می شود که هر کلمه ای سر جای خودش نشسته و زنگ خودش را می زند . داد می زنم : نه یک نامه ی جذاب که دختری دلش برای من بلرزد نه یک بیانیه ی آدم خر کن . صادقانه می نویسم : این حرف های من است برای آدمی که دارد با من از پشت تکنولوژی خسته و این راه رفت و برگشتی ما نفس می کشد . همین .

دوباره خودم را مرور می کنم . دوباره خودم را مرور می کنم . دوباره خودم را مرور می کنم . دوباره خودم را مرور می کنم . " دست رد به سینه ی همه ی بعد های دنیا می زنم " دوباره خودم ... .

می بینی ! حتی اگر رمز بازی با این کلمه های دوست داشتنی را یادم رفته باشد ، آنقدر می شناسم شان که چند خط عمودی و افقی را پر کنم و بعد هم بروم پی کار های روزمره ام . کولر را درست کنم . دوش بگیرم . بزنم بیرون . هوا که گرم شود من زود به زود دلم برای شرجی تنگ می شود که با هم عرق کنیم . می دانی که ! " عرق تون رو بخورم... "

 

دوری و نزدیکی و هراس و این لب نعلبکی قدیمی که پرید

 

می خواستم عاشقانه ای بنویسم . اما دیدم دلم تنگ تر از این حرف هاست .

با مالون مي ميرم...


بالاخره  ، علي رغم همه چيز ، به زودي ، بي سر و صدا مي ميرم .


ساموئل بكت / مالون مي ميرد



روزی که مُردیم

 

پیامکی به خودم ارسال کردم و منتظر جواب به موبایلم خیره ماندم.

 

ارسال پیام ناموفق بود.

لطفا جزئیات را بررسی کنید.

 

من و سعید داریم جزئیات را بررسی می کنیم...

شهروند شکنجه ۱