گاهی هم خیال می کنم

 

 هی می گویم دیگر بزرگ شده ام . مردی شده ام برای خودم . به خرجم نمی رود .سال ها ست که دیگر دستم به طاقچه ها و حتا به لبه ی رف هم می رسد . آن موقع که عزیز هنوز نمرده بود ، در را که باز می کردم و می آمدم تو و یا الله می گفتم ، می گفت : قربون صداش آقاهه... . حسی بین بزرگ شدن و ماندن میان قربان و صدقه های عزیز . که هنوز نمرده بود و هم تو خواب و هم تو بیداری می دیدم اش . عزیز مادربزرگ نگرانی بود که وقتی دست می کرد لای موهام و کم شدن اش را حس می کرد ، چشم هاش دو دو می زد تو چشم هام که یعنی یک کاری بکن . عزیز مُرد . و بعدش هر کاری کردم که قبول کنم او مرده است و من دیگر بزرگ شده ام ، نشد . ماجرا هم از شب سکته شروع شد . دنبال آب خنک ، نیمه شب تابستان بیدارش کرده بودم و ساعتی بعدش او را می بردند به طرف بیمارستان . هشت سالم بود . مثل حالا بزرگ نشده بودم .چند سال بعد ، خیلی سال بعدش یعنی ، اصلن طرف های همین پارسال یا کم تر که دیگر بزرگ شده بودم ، داشتم پدرم را می بردم تهران تا مردن عزیز را تماشا کند ، باز هم می خواستم باور کنم که دیگر بزرگ شده ام . از قم تا تهران ، جاده ی همیشگی ، می بردم به بچگی . که نباید می بردم . اصلن هیچ جا نباید می بردم . خیابان سمیه و بیمارستان آراد و طبقه ی سوم هم نباید می بردم . داشتم همینطور طبقه به طبقه بزرگ می شدم . دستم داشت به همه چیز می رسید . چشم و گوش هام هم داشتند باز می شدند روی همه چیز . پله پله به نعش عزیز که روی تخت افتاده بود نزدیک تر می شدیم و من داشتم مردی می شدم برای خودم . پیچیدیم تو راهرو . همه پیچیدند یعنی . عسل را بغل کردم و نپیچیدم . آمدیم راهروی بغلی که هیچ چیز را نبینیم . سرم را گذاشتم رو پای خواهرم و آرام گریه کردم . جوری که هیچ آدم بزرگی نفهمد بچه ها چطور پیش هم گریه می کنند . هیچی ندیدم . و بعدش هم با اینکه دیدم ، خیلی چیز ها را ، باز هم باورم نشد .

حالا هی می گویم اشکالی ندارد . بگذار آدم ها هر چه دلشان می خواهد بگویند . مگر عزیز قول نداده بود وقتی من بزرگ شدم توی عروسیم برقصد . حالا اشکالی ندارد . آنقدر پام را می کنم توی یک کفش تا همه ی آدم بزرگ ها به حرفم گوش کنند . حتا آنی که بهش می گویند خدا . همه ی اینها هم صحبت های در گوشی است .

حالا غمگین که می شویم ما ، می آییم رو پل دورشهر می ایستیم و تف می کنیم رو سر آدم بزرگ های همیشه نگران و می خندیم و من همیشه دلم گیسوی شماطه دار باد می خواهد و کتری چای تقتیده . می دانی که . . .  .

 

تحصیلات آکادمیک

 

نشستم تو کتاب فروشی . دیر وقت بود . به این فکر کردم تا چند دقیقه ی بعد به یک مرده تبدیل خواهم شد . از همه چی بیزار بودم . چند دقیقه ی بعد هیچ اتفاقی نیافتاد . آمدم بیرون و در را قفل کردم و به طرف خانه راه افتادم .

 

خیلیا منو زدن...

 

ـ خیلیا منو زدن...پاسبونا...شوفرا...پارچه فوروشای کوچه مهراد...آدمای ممد ارباب...سیاهیای کوچه سرخپوستا...می دونی ...همیشه بعده یه کتک خوردن مفصل من یه جوریم می شه...مثه آدمی که خارش داشته باشه ، حسابی بخاروننش...

ـ ول کن پسر..

ـ از دردش خوشم میاد...مثه این می مونه که حکم مرخصی مو امضا کرده باشن...

ـ می زنن ناقصت می کنن... من نمی دونستم تو انقذه کله خری...

ـ اااااااااه...واسه چی انقده تو دل منو خالی می کنی...تو چی می دونی کورسگ... من از بس زدن تو سرم دمبَل درآوردم...از بس دو اومدمو هیچ غلطی نکردم حالم به هم می خوره...

 

 

 خاک خشکیده

 

حالا فهمیده ام . اما درست و غلط اش را نمی دانم . دست همه شان توی کار بود . از بابایی که جلوی ساختمان هی پوست تخمه می ریخت و با پاش می کردشان لای خاک ها تا آن پیره زن که بوی کشک می داد . همه هم یک جوری نگاه می کردند . از همان روز اول . بعد به خودم هی سیخونک فرو می کنم که حالا که فهمیده ای بلند شو آبی برسان به این خاک خشکیده . بلند شو یک فکری بکن . نمی شود . حالا هم که فهمیده ام باز هم نمی شود . اصلن شاید هیچ وقت خدا هیچ طوری نمی شده . زنم گفت : تف تو گور مرده شون ! نمی شد این زنگ رو باز کنن یکی دیگه ببندن . همینطور تا صب باید وق بزنه ؟ غلتیدم . پشتم را کردم به زنم . از همان موقع خر و پف اش رفت هوا . همه چیز همینطوری ست . زنه لنگ همین غلتیدن بود . زنگ هم معطل اینکه زنه خواب اش ببرد . این ها ولی هیچ خودشان را معطل چیزی نکردن . از همان اول هم شمشیر را بستند رو . از رو به رو از این ور از آن طرف یک صدایی هم در می آوردند شبیه باد معده ی سگ . خنده شان بود . می دانستم . به رو نمی آوردم . می ترسیدم . اما حالا فهمیده ام که درمان این ها نه استخوان یک وری نیمه قبر  است نه شمش توی کوزه . لنگ پول و منال نیستند . می دانم . اجنه جماعت لنگ بسم الله اند و آب جوش . خدا به خیر کند . زنم نمی داند من همه چیز را فهمیده ام .

 

آه...ای روز های پیر شده ی بچگی های من !

 

دوشنبه 31 خرداد1389 ساعت: 0:6 توسط:مجید قربانی

 

"یاران به دست طوفان غارت نشیم نسوزیم"
نه دیگه تو مُردی!دیگه نمی تونی بیدار شی ولی یادت بیار.!یادت بیار آخرین روز بهارو وقتی که میخندیدی و ما داشتیم از گریه می مُردیم همه.یادت میاد داش سعید اون روزایی که با اون تی شرت بلند آبی رنگ تو تنت یه وقتایی زار می زد میومیدی تهرون.روزایی که می گفتی منتظر بودم از روبرو سبز شی ولی از پشت سر زدی به شونم. نه می دونم یادت نمیاد آخه دیگه مردی تو!خیلی گرم بود ولی نه گرم تر از این روزا تا اومدیم بهت تبریک بگیم..بگیم آخرین روز بهاره گفتی : تولدم را تبریک نگویید خواهشاً ... یادت بیار داش سعید فقط یکسال گذشته نه ؟ یک سال.پس چرا اینقدر پیر شدیم داش سعید؟داشتیم زندگیمونو می کردیم هی باهم میخندیدیم بچه درست میکردیم بعد گریه بود و گریه.چرا اینقدر طولانی شد دادا؟
حیف!حیف که مُردیم همه مون.حیف که توام مُردی ولی آخرین رورز بهار یادمونه..همه ی ما بودیم اون روز تو بیمارستان من و حمید نشسته بودیم کنار هم  من چشمهام رو ول داده بودم توی دستهای فاطمیا..احسان نگران بود و داشت با مینا حرف میزد مسعود گفت : الان دنیا میاد سعید و بعدش یه مادوکس آتیش زد رضا هم اومد.فائزه داشت به همه مون نگاه میکرد بقیه ی بچه ها هم اومدن میثم، مصطفا، منصور،حمید هامون،راجرواترز و تام ویتس، خانوم بالایی و بعد...
بعد آقای مرگ اومد گفت: دنیا اومد!
چند سالت شد سعید؟
آخ یادم نبود تو مُردی یا شایدم دیوانه تر شدی
تو فقط دیوانه تر شدی

 

 

 
مادرم خوابیده بود و صورتش جمع شده بود توی هم . داشت فریاد می کشید و صداش نمی آمد . ملافه ی روی تخت را توی مشت هاش جمع کرده بود و می کشید . دکتر سرم را گرفت و بیرونم کشید . با طنابی خودم را بسته بودم به دنیایی که دوستش داشتم . بوی مهبل زنی می آمد که باز شده و خون آلود بود . دکتر سر و ته گرفت مرا و ضربه ای به پشتم زد . صدا از هیچ کس در نمی آمد حتی از مادرم که از هوش رفته بود و حتی از من که داشتم گریه می کردم . دکتر گفت : " زنده س . " هرچقدر داد زدم که بگویم دارد دروغ می گوید ، کسی صدایم را نشنید . ساعت هفت صبح بود . /خواب بیست و چهارم/کودک کامل آخرین روز بهار/ و آنک خلقنا الانسان فی کبد بزن بر سینه و بر سر که این مجلس را برای تو تدارک دیده اند که در آخرین روز بهار تو با شکنجه متولد می شوی ای شهروند شکنجه!
 
 نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت   توسط حمید محمدی 

 

                                               کتاب پاییز

خاك خاك خاك خاك پذيرنده ، زن !!


دختره ي لاشي دستشو كرده بود تو شورتش . خجالتم نمي كشيد . در اتاقم نبسته بود كه ما ببينيمش لابد . با گوشيم ور مي رف . خاك بر سرش كنن .بهش گفتم بچه ت چن ساله شه ؟ پرو پرو جلوم وايساد گف هش ساله شه توله سگ . بعدشم غش غش خنديد . خيلي خوش كونه ، شورت توريم مي پوشه گند. يني يكي نيس بهش بگه بابات خوب ننه ت خوب ، آخه دختره ي جنده ! دوس پسر داشتنت چي بود . مگه شوهرش چي كم داره ؟ خدام آخه خرما رو دهن خر مي ذاره . حيف اون قد و بالا نيس افتاده گير اين هرجايي پتياره ؟ نديدي چجوري براش مي ميره . اون دفه بلند بلند داش پشت اون گوشي فكسسني ش مي گف از چه طعمي ش خوشم مياد . فك كنم ديگه روش نشد بگه خار دارشو مي خواد يا تنگ كننده شو . كي مي تونه اين آشغالو سير كنه . نمي دونم به خدا . ديروز بهم زنگ زد گف بريم ببينيمش . گفتم كيو . دوس پسرشو مي گف دختره ي كثافت . بهش گفتم وا ! نه ! اگه شوهرم بفهمه تيكه پارم مي كنه . مي دونم كجا رف باهاش . به خدا دلم واسه اون شوهر دسته گل ش كباب مي شه . خاك بر سر نمي فهمه چه جواهري داره كه . مي ره رد اين فيدنس پفكيا . بهش گفتم آخه چي دارن مگه ؟ گف نمي دونم . هر هر خنديد . تو دلم گفتم كوفت زهر مار . دختره ي خوش شانس كثافت...

نون ِ گرگ

 

گفتم آها آقازاده شمایی پس ؟! آقاتون کجان ؟ چشمهاش را درشت کرد و گردن کشید طرف من . براق شد طرف من . دست بلند کردم که بزنی ، خوردی . دست کرد توی جیبش چند تا اسکناس تا نخورده ریخت رو میز . گفتم حاجی اگه ریش داشت از روز پیش داشت . جمع کن برو صدقه تو یه جای دیگه حروم کن . گلوی ما بریده س . سر پایین انداخت . گفتم واسه سگای آقات گربه شو نه اینجا که گرگ جلوت وایساده . بردار چندرقازتو بزن به چاک . عرق نشس به گرده ش . کمر خیسوند . گفت آقام گفته بیام این پولارو بدم به شما... . نذاشتم گه اضافه بمونه تو گلوش . گفتم داده پولو بدی به ما که  اون مادر هرجاییتو سیراب کنیم جای آقات؟ که اون دریده چاکو بگیریمش تو مشت که آقا بگرده تو خیابونا مثه داروغه یه لنگه پا مالیات خون سگ بگیره از مردم ؟ که آقات ریششو خزاب کنه بشینه دم مسجد صلوات بفرسته به مسلمونی خودشو هفت جد و آباد ننه ت؟ دست گذاشتم رو صورت آقازاده گفتم خیس نکن شلوارو . بردار نجسی رو از رو میز . نه اسم منو بیار پیش بد دهنی اون نه دیگه ریخت تو و باباتو ببینم . دم دری که برگشت دست بلند کنه که یعنی خداحافظ ، از دهنش پرید که من پسرش نیستم . داد زدم که منم نیستم . نیشو باز کرد تا بنا گوشو زد به کوچه بغلی و گم شد . حالام بی حرف پیش شمام اگه اومدی نون بی پدر مادری و نون از دست صغیر و فقیر گرفته بذاری تو دومن ما ، پاشو اون دست به ریشو اون دست به خایه ت رو بکن تو جیبتو بزن به چاک از این چاردیواری بی قراری. گرگ نشسته جلوت...

 

چند وقت با بکت

 

مدتی نخواهم بود . می خواهم با ساموئل باشم . توی آخر بازی نوشته بود : یه روز می شینی که پا شی اما وقتی می خوای پا شی می بینی دیگه نمی تونی پا شی... . می خواهم چند وقت بگویم خداحافظ و بنشینم . بنشینم و همه چیز را بشنوم . با ساموئل . فعلن خداحافظ بقیه .

 

 

مشکی با کنتراست سفید و نقره ای توی قاب...

 

 

برگ ها روی هم و من که حالا خیلی خودم را می چرخم . می گویم : سه...دو...یک... . فلاش . سر پایین و سه تار و پشت سر حسین علیزاده توی قاب با تار . اما یک مشکی با نقطه های نقره ای . با خودم می گویم این عکس ها همه اش را نمی گیرند . دوربین روی میز . پا هایم زیر پا ها . حرکت... .