وطن خاطره ای دور است...
برای کسی که سوار موتور می شود ، کلاه ایمنی می گذارد ، همسرش را سوار می کند ، کیفش را روی شانه اش می اندازد ، توی شهر می چرخد ، ما می بینیمش و کلی خوشحال می شویم و امروز تولدش است . برای علی بیاگو :
شاید این روزها که دارند صدتا صدتا کشته می شوند و شاید تا چند هفته ی دیگر یادش هم نماند ، تولد یک نفر چندان هم به چشم نیاید . دیروز وقت خیلی خوبی داشتم که به خیلی چیزها فکر کنم . برگردم به یک سال پیش که چه کارها کرده ام و چه کارها نه . به " مانی مان " علی بیاگو فکر کردم و پیش خودم گفتم چقدر خوب می شد که می ساختش . یک روز علی می گفت می خواهد یک جای دور افتاده ی این خاک را بخرد و یک شهرک درست کند با یک دیوار دور آن و توی اش خالی از هرچه تکنولوژی ارتباطی و چقدر خوب می شد که می شد . امروز تقریبا یک سال از حرف علی می گذرد و فکر می کنم مانی مان علی را چقدر دوست دارم .
سرم را که گذاشته بودم روی پتویی که بوی شاش می داد و عرق ، از انتظار کتک و بازجویی یک لحظه بیرون آمدم . راحت راحت . یادم آمد که شب تولد علی است .
حالا دو دل مانده ام سیاه بپوشم برای برادران و خواهرانم که مرده اند یا پیراهن چارخانه ام را . دو دل مانده ام که همچنان اسیر بازی سیاست بمانیم ما و به قول مصطفی سکوت نکنیم یا شب که شد برویم علی را بغل کنیم ، اشک بریزیم و بعد با یک سیگار وطن را دود کنیم میان انگشتانمان .
دیروز عجیب یاد شعر " وطن " علی افتاده بودم و هیچ کدام از خط هاش یادم نمی آمد بجز " وطن خاطره ای دور است... " یا خطی شبیه این .
حالا گفتم خط آخر . گفتم می نویسم ساکت ترین تولد علی بیاگو مبارک . گفتم تلفن را برمی دارم و به تمام بچه ها تولد علی را خبر می دهم . بعد اگر وقت شد می رویم همانجایی که همیشه می رویم ، همدیگر را بغل می کنیم و مثلا بخاطر تولد علی های های خالی می شویم...