زنم حالا دیگر خواب اش برده . بلند اگر شوم ، چای را می گذارم که گرم شود . بعد هم می ایم که بنشینم سر این داستان لعنتی که دیگر واقعن دارد طول می کشد و تمام اش کنم . اما همینطور دراز می شوم رو تختم و سیگارم را با فندک آشپزخانه روشن می کنم . داستان مولانا ست و زنی که او را از میان کتاب هایش بیرون می کشد . زنی که هیچ وقت نیست . داستان دور است و کلمه هاش هنوز روی کاغذ لاکرداری نمی آیند . سیگارم نصفه می شود . آدم برای هر کام از سیگار دنبال بهانه و داستان و دلیل است . حتا اگر خودش نداند یا نفهمد . برای نیمه ی باقی مانده ی سیگار حسی به من می گوید بلند شوم و برگه های به هم ریخته ی مولانا را دوباره مرتب کنم و بخوانم . می دانم . امشب هم چیزی از توی اش در نمی آید . زنم خواب است . آسوده با دستی زیر سر و پرش های گاه به گاه انگشت های دست هاش . چای می ریزم . چای از غروب مانده و سرد و برمی گردم و قصر کافکا را باز می کنم . دوستی که چند وقت است به ماشین تحریر داخل مغازه ام نگاه چپ می کند می آید و از جلوی چشم هام رد می شود . همراه با والتر اسکات و تمام داستان هاش . اما... می فهمم چیزی از امشب و نوشته های نانوشته ی امشب در نمی آید . سیگار دوم را بی هیچ بهانه ای توی تراس روشن می کنم . زنم پیام می دهد که کابوس دیده و بیدار شده . خودم را توی صفحه ی تکنولوژی به خواب می زنم و ناگاه خوابم می برد . با سیگاری توی دست هام و چند داستان نیمه تمام و چای سردی که نمی خورم اش .