بچه ی اتابک بود یارو . معتاد هم بود . آمده بود پول زور بگیرد  . صاحب ساندویچی هم وا نمی داد . ساعت دو و نیم ِ شب بود که از آزادی سوار تاکسی شدم به طرف ترمینال جنوب . وسط راه هم که درب عقب خراب شد . مکافاتی بود . نزدیکی های "میدون خراسون" راننده گفت گرسنه ست . همانطرف ها یک ساندویچی باز گیر آوردیم . نشستم روبروی راننده که ده دقیقه پیش اش برای اولین بار دیده بودم اش . دو لپی بندری را می جویدم . نوشابه اش را که خورد بلند شد . داشتم حساب می کردم که یارو آمد تو . با آن صورت درب و داغان اش . می گفت ساندویچ خریده و بقیه را یاد اش رفته بگیرد . وقتی دید چیزی عاید اش نمی شود رفت که با بچه محل هایش برگردد . برنمی گشت . قپی آمده بود بلکه پای ساندویچی شل شود . نشد و رفت . خمار خمار بود . سوار شدیم . وقتی جلوی ترمینال پیاده شدم دلم به هم پیچید . بقیه ی پول هم مانده بود پیش ساندویچ فروش . سوار ماشین شدم و تا قم خوابیدم .