<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سلام آقاي مرگ</title>
<link>https://corna.blogfa.com</link>
<description>و اصلا توی همین چیز هایی که می نویسیم  زندگی می کنیم و می میریم ...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 09 Oct 2012 11:13:17 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>https://corna.blogfa.com/post/207</link>
<description>به آفتاب دل بسته بودم افسوس روی خورشید هم برف نشست.... &quot;بیژن اللهی&quot;</description>
<pubDate>Tue, 09 Oct 2012 11:13:17 +0330</pubDate>
<dc:creator>corna</dc:creator>
<guid>corna.blogfa.com/post/207</guid>
</item>
<item>
<title>معامله...</title>
<link>https://corna.blogfa.com/post/206</link>
<description>یک روز می شود آدم همینطور الکی در یک خرابه ای را باز می کند و شروع می کند تند و تند توش استفراغ کردن . یا معامله اش را در می آورد و می شاشد . همینقدر ساده . چیز به درد بخوری ست این خرابه ها که شاید یک وقت هایی بگردی و پیداش نکنی . یا شاید گم اش کنی و خودخواسته نجوری اش . اینجا فقط همینطوری ست . آدم بعد از ماه ها می آید درش را باز می کند و لاکرداری مستقیم هم معامله را فشار می دهد روی چیزهای خصوصی ملت .</description>
<pubDate>Sun, 30 Sep 2012 11:16:15 +0330</pubDate>
<dc:creator>corna</dc:creator>
<guid>corna.blogfa.com/post/206</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://corna.blogfa.com/post/205</link>
<description>حمید شریفی خودش را از دنیا برد..خودش از دنیا نرفت..حمید...</description>
<pubDate>Tue, 03 Jul 2012 13:45:17 +0330</pubDate>
<dc:creator>corna</dc:creator>
<guid>corna.blogfa.com/post/205</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://corna.blogfa.com/post/204</link>
<description>معه 1 اردیبهشت1391 ساعت: 0:15 توسط:ارام سلام امشب ساعت به ساعت از اولین نوشته ات وکامنت ها خوندم و دلم گرفت چه روزهایی بود که نوشتی و نوشتیم و نوشتند وحالا انگار یه جورایی همه دل کندند خودمونیم صفایی داشت منتظر اپ شدن رفقا و کامنت گذاشتن و احساس رفاقت کردن....چه ساده و با صفا رفیق بودیم و دوست بودیم و انگار خیلی همدیگه رو میفهمیدیم....حالا وقتی به همون وب لاگ های اشنا سر میزنی انگار خونه های متروک و تار عنکبوت گرفته ای ازش مونده که فقط یادت میاره زمانی رو</description>
<pubDate>Sat, 28 Apr 2012 15:40:30 +0330</pubDate>
<dc:creator>corna</dc:creator>
<guid>corna.blogfa.com/post/204</guid>
</item>
<item>
<title>Mr.Brown</title>
<link>https://corna.blogfa.com/post/203</link>
<description>اسم اش را گذاشته ام آقای قهوه ای . هنوز هم مثل قبل ساکت و موقر گوشه ای می نشیند جماعت بیکار را نگاه می کند که به کافه می روند . حالا بعد از چند وقت نبودن من کمی هم جای قطره های باران و خاک پیر تر نشان اش می دهد . اما راه که می افتم انگار که بهش بر خورده باشد از سه به پنج می رود و پژو 206 سفید را می گیرد . بعد بالا را نگاه می کند که یعنی هنوز هم دود از کنده بلند می شود . می زنم روی فرمان اش . بعد سیگاری روشن می کنم و تا خانه برای اش آهنگ هتل کالیفرنیا را می</description>
<pubDate>Sun, 31 Jul 2011 23:24:42 +0330</pubDate>
<dc:creator>corna</dc:creator>
<guid>corna.blogfa.com/post/203</guid>
</item>
<item>
<title>1992</title>
<link>https://corna.blogfa.com/post/202</link>
<description>مدل اش را می گویم و گوشی را می گذارم . دوباره زنگ می خورد . می گویم قهوه ای و باز قطع می کنم . بعد می آیم در را باز می کنم و نگاه اش می کنم که گوشه ی خیابان ایستاده . از سر ظهری تا حالا همانجا توی آفتاب ایستاده و تکان نخورده . کار هر روز اش است . وقت و بی وقت گوشه ای از میدان را گیر می آورد و همانجا می ایستد و رو به رو را نگاه می کند . هوای دم کرده را می کشم درون ریه و در را می بندم . گوشی چند بار زنگ خورده .</description>
<pubDate>Tue, 07 Jun 2011 12:50:11 +0330</pubDate>
<dc:creator>corna</dc:creator>
<guid>corna.blogfa.com/post/202</guid>
</item>
<item>
<title>یه مرد</title>
<link>https://corna.blogfa.com/post/201</link>
<description>داشتم می خندیدم به یکی از دیالوگ های کارتون رئیس مزرعه . جایی که پدر می گفت : یه مرد قوی همیشه دفاع وامیسته یه مرد قوی تر دفاع آخر . ماشین را نگه داشتم . پلاکارد سیاه را دیدم و اسم بزرگی که با رنگ آبی نوشته شده بود . یادم افتاد قوی ترین مرد تیم همیشه توی دروازه می ایستاد و نام اش حالا با آبی پررنگ روی پلاکارد سیاه بود . گفتم : تیم جدیدت مبارک ناصرخان... . و گریه ام را فروخوردم و راه افتادم... .</description>
<pubDate>Fri, 27 May 2011 13:23:54 +0330</pubDate>
<dc:creator>corna</dc:creator>
<guid>corna.blogfa.com/post/201</guid>
</item>
<item>
<title>همین بی خوابی با واو استثنا</title>
<link>https://corna.blogfa.com/post/200</link>
<description>زنم حالا دیگر خواب اش برده . بلند اگر شوم ، چای را می گذارم که گرم شود . بعد هم می ایم که بنشینم سر این داستان لعنتی که دیگر واقعن دارد طول می کشد و تمام اش کنم . اما همینطور دراز می شوم رو تختم و سیگارم را با فندک آشپزخانه روشن می کنم . داستان مولانا ست و زنی که او را از میان کتاب هایش بیرون می کشد . زنی که هیچ وقت نیست . داستان دور است و کلمه هاش هنوز روی کاغذ لاکرداری نمی آیند . سیگارم نصفه می شود .</description>
<pubDate>Fri, 20 May 2011 23:40:40 +0330</pubDate>
<dc:creator>corna</dc:creator>
<guid>corna.blogfa.com/post/200</guid>
</item>
<item>
<title>این را دیگر تو انتخاب می کنی</title>
<link>https://corna.blogfa.com/post/199</link>
<description>آب از کنار دهانم راه می افتد . این از تجویز قهوه و چای بلافاصله بعد از آن است که اینطور بی حال می اندازدم روی صندلی و حس حشیشی خوبی است . دست هام دنبال خودکار کشو ها را زیر و رو می کنند . نمی جورم اش . ناچاری بستن دکان و آمدن تا انتهای خیابان . همین است . مثل وقت هایی هستم که محاکمه شوم . گناه کرده و نکرده و ایهام فعل ِ کردن . عرق ریزه از خجالت و عرق آدمی که طی یک اکت خصوصی در می آید . آدم ها گاهی توی خودشان دور می زنند تا عیبی پیدا کنند و فریادش بزنند به</description>
<pubDate>Thu, 31 Mar 2011 11:28:43 +0330</pubDate>
<dc:creator>corna</dc:creator>
<guid>corna.blogfa.com/post/199</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی خواب های خوشی که برایم نمی دیدند ، تعبیر...</title>
<link>https://corna.blogfa.com/post/198</link>
<description>هرگز از مرگ نهراسیده ام اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد . ... *** هر شب زنگ می زدند و می گفتند برای اش صدقه بگذارم . من هم هر روز صبح که از کوچه بیرون می زدم ، گدای پیری را می دیدم که روی سیمان لبه ی باغچه نشسته و پای اش را می مالد . خواب های من خواب های همان کودکی هستند که روز آخر باهار چشم باز کرد و تا آمد خودش را پیدا کند خودکار را دست گرفت و آخرش شد انسان تقریبن آس و</description>
<pubDate>Mon, 07 Mar 2011 09:27:43 +0330</pubDate>
<dc:creator>corna</dc:creator>
<guid>corna.blogfa.com/post/198</guid>
</item>
</channel>
</rss>
