|
و اصلا توی همین چیز هایی که می نویسیم زندگی می کنیم و می میریم ...
|
کفش ها همان بالای پله ها ماندند و با پای برهنه یکی یکی رفت پایین . سه طبقه . البته پله هم نمی شد بگویی به آجرهای بیرون زده از دیوار .
گفت : " بده ش به من . "
گفتم : " همه چی که نباید معلوم باشه . یا همه چی معلوم باشه و همه ندونن چی معلومه . فهمیدی ؟ "
گفت : " نچ . بده بیاد پایین . همه چی بسته س به این که بذاریش کنار . "
گفتم : " مثه خوره که نه ولی مثه یه روحه لطیفه سرگردونه که اومده از یه سوراخیه خوشکل رفته تو وجودت . می فهمی ؟ بگیرش ."
گفت : " اینقدر از مردن و مرگ و آخ پشتم و آخ زندگیم و آخ من باختم و آخ ماتحتم حرف نزن . از این ور ."
و دست هاش را دراز کرد و سفت گرفت اش . بعد خواباندش روی خاک .
گفتم : " درست . آها . یه خورده کجه ها . بکشش پایین تر . آها . "
با همان آستین خاکی شده اش عرق رو پیشانیش را گرفت . چشم چرخاند . نگاهش را از دیوار بالا آورد . سوار کفش ها کرد و از روی پام آورد توی صورتم .
گفت : " خب ! حالا که چی ؟ می خوایش ؟ بده سنگارو . مواظب باش . حتمن حتمن موافقی ؟ تمومش کنم ؟ بذارم سنگو ؟ "
گفتم : " بذار . شکه . شک . دو دلیه . بذار . من دارم مطمئن می شم . باید واسه اینا که مطمئن نیستن عزا بگیرم . ها ؟"
بلند کردم و دادم . جنازه را کشید پایین تر . لحد را صاف کرد و گچ خواست .
گفتم : " توی کفشات آب میارم . اوکی ؟ "
سر کج کرد که یعنی " باشه " و خندید .
گفتم : " دوسش دارم لامصب ."
گفت : " داره بوی همون بارونی میاد که گفتی . از بالا . خب . مبارکه . " و داد زد :
" فاتحههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه... "
این جمله ی آخری را یواش می گویم و رد می شوم . می پرم از جوب . بعد برمی گردم و سر تا پایم را می تکانم . جمله ی آخر می ترساندم . بجایش می گویم :" تو ...دوسِت دارمای قشنگی داریا... " با کلاسورِ توی دستش می زند به آرنج ام . چشم می بندم که یعنی خدا حافظت . کلاه را می کشم پایین تر و جمله ی آخری را زیر لبم زمزمه می کنم و بعد می خوانم که " پس از این زاری نکن...هوس یاری نکن..." . می گویم دربست . سیگار روشن می کنم . صحبت های راننده ی نشئه ی ماشین را نمی شنوم تا برسم به میدان اصلی . دوباره یک سیگار دیگر و جمله ی آخری را بلندتر می گویم . موبایل را درمی آورم و شماره را می گیرم . می گویم : " سلام بابا! حالا دیگه ما تیر هشتاد و هشت ؟ ناکس نمی گی یهو قلبمون وایسه . راستی بابای قشنگم! نمیری تا من بیاما . دارم را می افتم . اوتوبوس نی ، مجبورم با سواری بیام . بتی رو ببوس ." سوار پرشیا می شوم . بارانِ روی لباسم هنوز دارد بیرون را تر می کند . راه می افتیم و " ای به داد من رسیده..." . جمله ی آخری رژه می رود همینجور تا خوابم ببرد ، بیدار شوم ، سیگار بکشم و دوباره بخوابم تا راننده بگوید " این ور آزادی پیاده می شی یا اونورش؟ "
باران هم خوب می بارید . گفتم : " تنها... دل ما دل نیست..." . بعد هم توی دل خودم خواندم که : " من می خوام یه دسته گل به آب بدم..." . پا شدم آتشش را زیاد کردم و کنار دریا ، پشت به دریا نشستم و گفتم جمله ی آخر . حالا هی بخند پشت دوتا قشنگ .
خط
خط
خط
خط
...
می دونی منصور
دوست دارم بیفتیم تو سد
می دونی من صوووووووووووووووووووووووووووووووووووور
می خواستم خوش بگذرونم
دارم تعطیل می شم
آخ اگه بارون بزنه
...
شیزوفرنی.
به آدم های زیر :
ف . م . م . م . ح
و نامه هایشان به باد ، به من .
لیمو ترش شاید . ها ؟
البته شاید روی حرف های تو بنویسم نوشته ها را . و اینکه حق نداری ناراحت بشوی و از این حرف ها . بار اول هم توی مترو بودم با تو یا روی یک سنگ قبر یا توی پارک و جایی شبیه تمام این ها . گفتی چیزی را ببینم . آن ور تر از ما . زنی چاق و بچه ای باریک که دنبالش راه افتاده بود . صحنه ای شبیه این . خندیدم . بعد اگر یادت باشد سرم را انداختم پایین و نگاهم را دوختم به سنگ های براق سالن یا یک جای دیگر . که البته این را هم گفته ام . یک بار پرسیدی که چرا نگاهت نمی کنم . وقتی حرف می زنم یا اینکه حرف می زنی . گفتم . اگر یادت باشد . گفتم که خودم خوب بلدم فیلم بازی کنم اما چشم ها همه چیز را می ریزند روی دایره . گفتم این لاکردار را نمی شود جلوش را گرفت . نگاه و حالا که نیستی تا نگاهت نکنم و سرم را بیاندازم زیر ، همینطور روبروی خالی را نگاه می کنم و سیگار می کشم و پیش خودم می گویم که کاش بود . کمی هم البته سرم گیج می رود .
پیام فرستادم که حالا یک پیرمرد و یک مرد جوان و یک بچه ی کم سن و سال انگار کنارم توی کوپه اند . گفتی...اگر درست یادم باشد گفتی که بیا بازی کنیم . می نشینم توی کوپه کنا تو و با هم می رویم تا همانجا که تو می خواهی بروی . بهتر از نبودن کاملت بود . یا حداقل حرف می زدی با من . حرف هات هم مثل حالا قشنگ بود و خب البته آن موقع با چیزی می نوشتی برایم که خوانا بودند حروف .
حالا یاد بچگی افتادم . تازه یاد گرفته بودیم چکار کنیم . کاغذ را برمی داشتیم روش با ته قاشق چیزی می نوشتیم و البته چیز هایی که ممنوع بود با جوهر خوانا بنویسیم . بعد هم کاغذ را می گرفتیم روی شعله ای چیزی تا داغ شود و حروف خوانا می شدند . یادم هست که کلی کیف می کردیم و کیفمان کوک نشده کاغذ آتش می گرفت و همه ی حرف ها دود می شد . اما حالا از صبح هی با خودم کلنجار رفته ام نامه ات را روی آتش بگیرم یا نه . راستش ترسیدم همین حرف های زیاد و نا پیدایت دود شود و برود هوا . بعد از ظهر قبل از اینکه سر گیجه بگیرم اتو را زدم به برق و داغ که شد گذاشتم روی نامه . صاف صاف شد اما هرچه صاف شد حرفی رویش نیامد که نیامد .
اگر این سرگیجه ی کوفتی بگذارد خیلی خوب یادم هست صندلی های آبی مترو . بعد از آن زن چاق و بچه اش . از گرسنگی است این سرگیجه ی بد مصب فکر کنم . نشستی کنار شیشه ی کنار صندلی ها . صندلی هم جا به جا چرک پیشانی آدم های خنده داری بود که تا به مقصد برسند سرشان را می گذاشتند روش و چرت می زدند . خودکار را درآوردی و گفتی یادگار انتخابات است . گفتی اگر یادم باشد گفتی که از همان هایی که حرف هاش یکهو هیچی می شوند . و بعد فکر می کنم با هم نگاه کردیم به پیرمرد روبرو که داشت چرت می زد . از صبح هم به این مخ لاکرداری هی فشار می آورم که یادم بیاید بعدش چی شد . فقط تصویر آخر پایین رفتنت از پله ها یادم می آید و خداحافظی . با آن دست تکان دادنت . گفتم...پیش خودم گفتم چه می شد اگر این پله ها دور می زدند می رسیدند به همین مسیر دو نفری . به همین مسیر زن چاق و بچه اش.
حالا هم البته می دانم که ناراحت نمی شوی . ناراحتی هم ندارد . من که شروع کردم به نوشتن ، به خودم گفتم روی رنگ پریده ی حرف های تو دارم حرف های پر رنگ می نویسم . کاغذ هم قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن صاف صاف بود و اگر حالا که می خوانیش کمی مچاله شده ، بگذارش به حساب دل من که هی حرفش می آمد و دلش نمی آمد . یاد چایی شیرین و بوی سیگار . اگر این سردرد کوفتی بگذارد همین حالا بلند می شوم میان همین کاغذ می روم درکه دوتا چای می گیرم با دوتا لیمو ترش کنارش و تو هم هی بنشین و بگو چه بوی خوب سیگاری . یادم نیست اما فکر کنم قرار بود این خودکار قلابی ناخوانا را بیندازیش توی رودخانه ای که از زیر تختمان توی درکه می گذشت و حالا دارد از چشم های من رد می شود . این پیام ها هم که هیچ وقت خدا نمی رسند .
با آخرین پنجاه تومنی توی جیبم می روم و جیش می کنم . با عمو زنجیر باف شرط می بندم که تا آینده ای نزدیک کار پیدا می کنم . می خندد و می گوید : " بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله " . حالا دست می کنم توی جیبم و شپش ها را انگشت می کنم . به یک کارگر نیمه نیازمندیم . کاشکی مادرم حلقه اش را می فروخت . استفراعم را قورت می دهم . عمو زنجیر باف کنار مادر حاج زنبور عسل خوابیده و می گوید : " عاقبت نسیه خود فروشی..."
یک روز بالاخره می نشینم و با خودم کنار می آیم . و بعد می روم تبدیل به عنکبوتی می شوم که خانه اش را درست بالا سر سرویس بهداشتی بانوان می سازد و کارش این است که مگس ها را هنگام ریدن خانم ها بخورد . من چند سالی است که از ریدن زن ها بدم می آید و فکر می کنم که ما عنکبوت ها سال هاست بدهکار خلاء های جنسی و عاطفی مان هستیم . یک روز به هدایت گفتم کاش تو هم با ما نبودی . بعد می روم تار میزنم حوالی میرداماد . من از هیچ عروسی خوشم نمی آید و این را بارها گفته ام . ما دوست داریم همیشه کف دستی هامان را توجیه کنیم تا بعد دچار ناراحتی های اعصاب نشویم . برای همین است که باید عنکبوت خوبی باشیم و بدهکاری هایمان را صاف بکنیم. ما هنوز هم بچه های مهربانی هستیم...
این روزها هیچ چیز بیشتر از کودک کامل آخرین روز بهار نیستم . حتی اگر پاییز شروع شده باشد ، پسری از بلندی نگاهم کرده باشد ، رفیقی را خیلی وقت باشد که ندیده باشم ، و برادرهایم آرزوی خودکشی کرده باشند . و حتی روزهایی که مثل سگ از عشقی که وجود ندارد فرار کنم . بعضی وقت ها فکر می کنم کاش به خودم می گفتم " اینقد پاتو نخارون . خون می افته . " با پاهای قلقلکی جایی بهتر از اینجا نمی روم . این روزها حتی باران اگر بیاید ، چشم می خورم ، چند تا بیشتر حتی . مثل کسی که از بالا نگاه می کرد و گاهی شعر هم می گفت...
|
|
|
|
|
مادرم عرق کرده می آید توی اتاق . لباس هاش را سریع درمی آورد . من گوشه ی اتاق خواب رفته ام و فکر می کنم باید خودم را خیس کنم . مادرم چارپایه ی چوبی را می گذارد وسط اتاق . آب سفید رنگی از وسط پاهاش شره می کند روی ران هاش . من دست هام را توی هوا تکان می دهم و فکر می کنم باید گریه کنم . ماردم روی چارپایه می ایستد و من چقدر دوست دارم توی بدن لخت اش بخوابم و شیر بخورم . طناب را می اندازد و گره اش می زند . چارپایه می افتد . تاب تاب عباسی ... خدا منو نندازی... . |
وقت هایی که از بلندی می ترسم بلند می شوم و راه می افتم به طرف رودخانه ی شهر . روی پل می ایستم تا مطمئن شوم صندلی های توی رودخانه هنوز هستند . بعد از روی میله ها به زمین تف می کنم و می فهمم هنوز جرات پریدن ندارم . برمی گردم که یک نفر می گوید : " پیااااااااااااااااااااااااااااااااااااده...".
به می سم فروتن و صدای شیونی که از گوش هاش رد شد.
نشسته روی قبر و زار می زند . پیرزنی است که توده ی زمخت و سفیدی زیر چادر رنگ و رو رفته ی سیاه اش مانده و از جلو که نگاه می کنم ، خطی سفید پیداست . دست می کشد روی سنگ صاف که فقط چهار خط متقاطع روی اش تراشیده اند . داد می زند : " پسرم... " و دوباره شیونی می کند و سجده می گذارد روی قبر . دنبال نام می گردم . اما هیچ چیز بیشتر از چهار خط نمی بینم . آن هم واژگون است . ستاره ای که خط های یک طرف اش را ندارد . می گویم : " مادرجان ! شب که نیمه ای ندارد . اما اینجا تاریک شده . بلند شو و جول و پلاست را جمع کن . شر را بکن . " می گوید : " این قبر هیچ زیری ندارد . می خواهی برو نگاه کن . می روم . صبر کن . " حرف ها را خورده نخورده میان گریه ی زنگ دارش می گوید . می دوم با لب های بسته و با شتاب تا گونه هایم روی استخوان صورتم بلرزد . می رسم به انتهای قبرستان و از راه پله وارد سردابی می شوم . قبرستانی است واژگون شده . استخوان ها پیدا و سنگ ناپیدا .
می پرسم : " اینجا یعنی زیر قبرستان ؟ یعنی سقف این سرداب نمور می شود قبرستانی که پیرزن مو سپید روی اش می گرید ؟ خاک زیر پایم یعنی سفت است ؟ یقین که تو روی نیمچه خاک و هوای زیر سرت سال هاست که به خواب رفته ای و هر شب ، هر شب بی نیمه به انتظار اشک پیرزن مو سپید هستی . سردت نمی شود توی نموری اینجا و هوایی که از پلکان خرابه می آید و از قبری خالی ، خالی می شود ؟ " نوزاد ِ به هم پیچیده ، خموده و خواب میان قبر که استخوان اش پیداست و سر کج و کوله ی بی مو و صورت اش به سینه اش کشیده شده ، می گوید : " پیرزن گریه نمی کند . شیون نمی کند . می خندد . هوار می کند . شادی از زیر ناف چروک اش بالا می آید و می رسد به گلوی اش . گلوی پر از رگ و ریشه اش . نمی بینی می چکد ؟ "
چک و چک . از کنار قبر ، از کنار استخوان پای نوزاد راهی باز می شود و قطره قطره می چکد روی زمین زیر قبرستان .
کنار پیرزن می ایستم . رو به روی اش می ایستم . اما نه پشت پیرزن که باد می خورد توی صورت پیرزن و بوی رسوخ کننده ای را می برد به هوای پشت سرش . سرم را می چرخانم . می گویم : " نوزادت... سر از پا نمی شناسی ؛ ها ؟ " شلوار پر از گل و بوته اش را تا زانوان لرزانش پایین کشیده و باد حالا ران های سفید و چروکیده اش را می مالاند . دست اش را گذاشته پایین ناف اش . فشار می دهد و شاش غلیظی بخار کنان از میان پای اش شره می کند روی قبر . دست می کشد روی موهای سفید اش . موهایی که از زیر چادر بالا زده اش بیرون اند . می خندد . پره های دماغ اش توی سیاهی می لرزند . دست می گذارم روی دست هاش . می گویم : " مادرجان ! شر را بکن . پس اش بیانداز . این شب نیمه ندارد . جول پلاست... "
می دوم میان خالی زیر قبر . نوزاد می لرزد . می دوم میان قبرستان . تاریکی مانده و پیرزن با چادر سیاه و رنگ و رو رفته اش پا کشان دور می شود . دستی روی شانه ام می خورد .
برمی گردم . سگی آتش گرفته می دود میان بیابان . کنارم کسی با دستی که بر شانه ام زده بود ایستاده و نگاه می کند . می خندد . لبخندی که تمام بیابان را گرم می کند . سگ ناپدید شده . شادمان و همچنان محکم ، که گونه هایم بر استخوان صورتم بلغزند ، می دوم به سرداب زیر قبرستان . نوزاد نمی لرزد . می گوید : " چه خوب که رفت پیرزن . مادرم . به حرام مرا آبستن بود . از کسی که دستی زده بود روی شانه اش . در شبی که نمی دانم... " می گویم : " نیمه نداشت . " می گوید : " نیمه نداشت . صدای جشن نیست که می آید ؟ مادرم انگار آبستن به حجله رفته . با پدری بیچاره که چماق بر سر من می کوبیده توی حجله . صدای عروسی نیست ؟ حجله را می آوردند انگار . "
روی ستاره ی نیمه ی قبر می ایستم . گرم . کنار کسی که دیده ام مردی بوده با لباسی بلند و تاب دار . توی باد . می گویم : " بوی شاش نیست دیگر . بوی کندر و کافور است . حجله می آورند . نوزاد گفت . " می خندد . می دوم میان بیابان . سایه ام توی توی تاریکی افتاده روی قبری که اسم ندارد .
زنی با موی سیاه ، البته زمخت ، زیر چادری سفید می رقصد . مردی نشسته لخت میان تخت . جمعیتی با دست های بر دهان ایستاده پشت درب حجله که باد می خورد ، منتظر صدایی هستند . زن می نشیند . دست روی سر می گیرم . شادمانه به سرداب می روم . خوشحال که خوابیده بر هوا و خاکم . دست می گذارم روی سینه ام . می گویم : " سلام آقای... " پوست از صورتم می افتد توی تاریکی زیر قبر . خم می شوم . لب هام تکه تکه می شوند روی زمین . می گویند : " مرگ . "
نزدیک بد شدن حال و استفراغ روی زمین ریخته . و شاید بگویم بیا خرابش نکنیم . نزدیک چیزی که توی خاک خرده ریزه های زمین دنبالش می گشتم . نزدیک زندگی . می نویسی : بوی شاش غلیظ یک پیرمرد آلزایمری را می دهد که فقط بلد است بگوید باغچه . مزه ی چرک گوش . فقط باید نشئه ی گرد و خاک باشی عزیزم . مهربان تر می شوی حتی وقتی فکر کنی سوار اسبی شده ای که تپاله ی خودش را می خورد و می گوید شیهه . بالا و پایین دویدنش استفراغ خون جانت می شود عزیزم . حالا بیا با هم عاشق ساسی مانکن بشویم و روی چوب بالای سرمان بنویسیم چون می گذرد غمی نیست . تاریخ . نزدیک تر بیا تا دست به سینه ات بشویم . خواب ببینیم بعضی ها می توانند روی صندلی بنشینند و تهوع شان را بالا بیاورند . و به یادت شعر برای پشت کامیون ها بنویسند : شعر من از راست نظامی نداشت فقط یخورده خنده روی لبهات گذاشت . فکر بدی نیست . نزدیک سیلی که مست خواب غلتیده ای روی تن معشوقه ات روی تن تخت روی هر چه آدم با نظم را کم کنی با گل و بوته ی روی پتو .
چشم هات را بگو چشم و ببند . نزدیک نجابت زیر نافت را برس بکش . به مسلخ می روی ها؟ عزیزم! عزیزم! بیا با هم عاشق نظام بشویم و بگوییم تخمی بودن دقیقه هیچ ربطی به زیر بغل تمیز یک سرباز ندارد . نزدیک ریدن بی موقع موقع نظافت . آره بارون میومد . خوب یادته ؟ بیا با هم نشئه بشویم و بگوییم می نویسیم آشغال ها و شاش ها . پایان خوبی نیست برای شعر یار دبستانی ؟ صادقانه به تمام دکترها می گویم : آهای حرومزاده ها! من هنوز زنده م . بیا عزیزم عاشق بهمن دولی بشویم . مثل زنی که پول نوار های تمیزی اش را ندارد و درون خودش را از بالش پر می کند . زیر خواب تمام آدم ها زمینی است که شکمش زیر پای مادران ایستاده . گاهی هم . اصلا چه فرقی می کند . فقط زبانت را بردار عزیزم تا بتوانم حرف نزنم .
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ، اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی .
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری ، نه ز دیار و دیاری _ باری ،
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس ،
برو آنجا که تو را منتظرند .
قاصدک !
در دل من همه کورند و کرند .
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ ،
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو ، فریب .
قاصدک ! هان ، ولی...آخر...ای وای !
راستی آیا رفتی با باد ؟
با تو ام ، آی ! کجا رفتی ؟ آی...!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی _ طمع شعله نمی بندم _ خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک !
ابر های همه عالم شب و روز
در دلم می گریند .
___________________________________________________________
من امروز بیستم تیر ماه ساعت هفت صبح به آموزشی خدمت اعزام می شم . فعلا ، حاجی خلاص . بای بای .
شلوار و پيرهن ام را در آوردم . رفتم و توي ظرفشويي شاشيدم . شير آب را باز كردم تا ظرفشويي تميز شود . مي خواستم تخم مرغ درست كنم . حوصله اش را نداشتم . خانه گرم بود . داشتم توي شورت قرمز تنگي كه پام بود عرق مي كردم . درب اتاق را باز كردم . پنجره بسته بود و كاكتوس ها نشسته بودند . صندلي را برعكس گذاشتم . قرار گذاشته بودم امروز بنشينم سيگار بكشم و عشق بازي كاكتوس ها را نگاه كنم . تن تيغ آلود يكيشان خم شده بود به طرف پنجره و آن يكي آرام آرام داشت نزديك مي شد . چند وقتي بود كه مثل يك بيمار چند روز يك بار همينطور منتظر شنيدن صداي ماليده شدن تيغ ها به هم مي نشستم و معمولا تلفن يا زنگ در را هم جواب نمي دادم . به هم كه مي پيچيدند ، گلدان ها شروع مي كردند به چرخيدن . بعد بايد پنجره را باز مي كردم تا بوي چسبناك شهوت بيرون برود . وقت با هم خوابيدن كاكتوس هام ، هواي اتاق چرب مي شود . ساكت مي شود از آه و ناله هاي كاكتوس ها . آنقدر كه هميشه مجبورم شورتم را درآورم ، رو به سقف بخوابم و فكر كنم كه كاكتوس ها روي بدنم دارند همديگر را مي خورند . از تيغ هاشان قطره قطره مي ريزد روي شكمم . زير سينه ام . وقتي نفس از بيني ام در مي آيد و مي خورد به موهاي خيس سينه ام ، حس كاكتوس ها را درك مي كنم . بلند شدم و پنجره را باز كردم . كاكتوس ها بي كه مرا نگاه كنند به هم پيچيده بودند . كاكتوس ها نه مردند و نه زن . ميان تنه ام را گذاشتم لب پنجره . و گذاشتم تا ميان هواي شهوت ناك اتاق و شلوغي بيرون بماند . با هم به انزال مي رسند كاكتوس ها . آن وقت است كه انگار با خودكار هاي تيزشان روي تن هم خط مي كشند . پنجره را بستم . به آشپزخانه آمدم و لخت مادرزاد براي كاكتوس هام تخم مرغ ها را عسلي كردم .