تبليغاتX
سلام آقاي مرگ
و اصلا توی همین چیز هایی که می نویسیم زندگی می کنیم و می میریم ...

کفش ها همان بالای پله ها ماندند و با پای برهنه یکی یکی رفت پایین . سه طبقه . البته پله هم نمی شد بگویی به آجرهای بیرون زده از دیوار .

گفت : " بده ش به من . "

گفتم : " همه چی که نباید معلوم باشه . یا همه چی معلوم باشه و همه ندونن چی معلومه . فهمیدی ؟ "

گفت : " نچ . بده بیاد پایین . همه چی بسته س به این که بذاریش کنار . " 

گفتم : " مثه خوره که نه ولی مثه یه روحه لطیفه سرگردونه که اومده از یه سوراخیه خوشکل رفته تو وجودت . می فهمی ؟ بگیرش ."

گفت : " اینقدر از مردن و مرگ و آخ پشتم و آخ زندگیم و آخ من باختم و آخ ماتحتم حرف نزن . از این ور ."

و دست هاش را دراز کرد و سفت گرفت اش . بعد خواباندش روی خاک .

گفتم : " درست . آها . یه خورده کجه ها . بکشش پایین تر . آها . "

با همان آستین خاکی شده اش عرق رو پیشانیش را گرفت . چشم چرخاند . نگاهش را از دیوار بالا آورد . سوار کفش ها کرد و از روی پام آورد توی صورتم .

گفت : " خب ! حالا که چی ؟ می خوایش ؟ بده سنگارو . مواظب باش . حتمن حتمن موافقی ؟ تمومش کنم ؟ بذارم سنگو ؟ "

گفتم : " بذار . شکه . شک . دو دلیه . بذار . من دارم مطمئن می شم . باید واسه اینا که مطمئن نیستن عزا بگیرم . ها ؟"

بلند کردم و دادم . جنازه را کشید پایین تر . لحد را صاف کرد و گچ خواست .

گفتم : " توی کفشات آب میارم . اوکی ؟ "

سر کج کرد که یعنی " باشه " و خندید .

گفتم : " دوسش دارم لامصب ."

گفت : " داره بوی همون بارونی میاد که گفتی . از بالا . خب . مبارکه . " و داد زد :

" فاتحههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه... "

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388  توسط محمدسعيد اكبرزاده  | 

این جمله ی آخری را یواش می گویم و رد می شوم . می پرم از جوب . بعد برمی گردم و سر تا پایم را می تکانم . جمله ی آخر می ترساندم . بجایش می گویم :" تو ...دوسِت دارمای قشنگی داریا... " با کلاسورِ توی دستش می زند به آرنج ام . چشم می بندم که یعنی خدا حافظت . کلاه را می کشم پایین تر و جمله ی آخری را زیر لبم زمزمه می کنم و بعد می خوانم که " پس از این زاری نکن...هوس یاری نکن..." . می گویم دربست . سیگار روشن می کنم . صحبت های راننده ی نشئه ی ماشین را نمی شنوم تا برسم به میدان اصلی . دوباره یک سیگار دیگر و جمله ی آخری را بلندتر می گویم . موبایل را درمی آورم و شماره را می گیرم . می گویم : " سلام بابا! حالا دیگه ما تیر هشتاد و هشت ؟ ناکس نمی گی یهو قلبمون وایسه . راستی بابای قشنگم! نمیری تا من بیاما . دارم را می افتم . اوتوبوس نی ، مجبورم با سواری بیام . بتی رو ببوس ." سوار پرشیا می شوم . بارانِ روی لباسم هنوز دارد بیرون را تر می کند . راه می افتیم و " ای به داد من رسیده..." . جمله ی آخری رژه می رود همینجور تا خوابم ببرد ، بیدار شوم ، سیگار بکشم و دوباره بخوابم تا راننده بگوید " این ور آزادی پیاده می شی یا اونورش؟ "

باران هم خوب می بارید . گفتم : " تنها... دل ما دل نیست..." . بعد هم توی دل خودم خواندم که : " من می خوام یه دسته گل به آب بدم..." . پا شدم آتشش را زیاد کردم و کنار دریا ، پشت به دریا نشستم و گفتم جمله ی آخر . حالا هی بخند پشت دوتا قشنگ .

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388  توسط محمدسعيد اكبرزاده  | 

شاشیدم تو اون ماشینی که برا من خریدین

خط

خط

خط

خط

...

می دونی منصور

دوست دارم بیفتیم تو سد

می دونی من صوووووووووووووووووووووووووووووووووووور

می خواستم خوش بگذرونم

دارم تعطیل می شم

آخ اگه بارون بزنه

...

شیزوفرنی.

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388  توسط محمدسعيد اكبرزاده 

به آدم های زیر :

ف  .  م  .  م  .  م  .  ح

و نامه هایشان به باد ، به من .

 

لیمو ترش شاید . ها ؟

البته شاید روی حرف های تو بنویسم نوشته ها را . و اینکه حق نداری ناراحت بشوی و از این حرف ها . بار اول هم توی مترو بودم با تو یا روی یک سنگ قبر یا توی پارک و جایی شبیه تمام این ها . گفتی چیزی را ببینم . آن ور تر از ما . زنی چاق و بچه ای باریک که دنبالش راه افتاده بود . صحنه ای شبیه این . خندیدم . بعد اگر یادت باشد سرم را انداختم پایین و نگاهم را دوختم به سنگ های براق سالن یا یک جای دیگر . که البته این را هم گفته ام . یک بار پرسیدی که چرا نگاهت نمی کنم . وقتی حرف می زنم یا اینکه حرف می زنی . گفتم . اگر یادت باشد . گفتم که خودم خوب بلدم فیلم بازی کنم اما چشم ها همه چیز را می ریزند روی دایره . گفتم این لاکردار را نمی شود جلوش را گرفت . نگاه و حالا که نیستی تا نگاهت نکنم و سرم را بیاندازم زیر ، همینطور روبروی خالی را نگاه می کنم و سیگار می کشم و پیش خودم می گویم که کاش بود . کمی هم البته سرم گیج می رود .

پیام فرستادم که حالا یک پیرمرد و یک مرد جوان و یک بچه ی کم سن و سال انگار کنارم توی کوپه اند . گفتی...اگر درست یادم باشد گفتی که بیا بازی کنیم . می نشینم توی کوپه کنا تو و با هم می رویم تا همانجا که تو می خواهی بروی . بهتر از نبودن کاملت بود . یا حداقل حرف می زدی با من . حرف هات هم مثل حالا قشنگ بود و خب البته آن موقع با چیزی می نوشتی برایم که خوانا بودند حروف .

حالا یاد بچگی افتادم . تازه یاد گرفته بودیم چکار کنیم . کاغذ را برمی داشتیم روش با ته قاشق چیزی می نوشتیم و البته چیز هایی که ممنوع بود با جوهر خوانا بنویسیم . بعد هم کاغذ را می گرفتیم روی شعله ای چیزی تا داغ شود و حروف خوانا می شدند . یادم هست که کلی کیف می کردیم و کیفمان کوک نشده کاغذ آتش می گرفت و همه ی حرف ها دود می شد . اما حالا از صبح هی با خودم کلنجار رفته ام نامه ات را روی آتش بگیرم یا نه . راستش ترسیدم همین حرف های زیاد و نا پیدایت دود شود و برود هوا . بعد از ظهر قبل از اینکه سر گیجه بگیرم اتو را زدم به برق و داغ که شد گذاشتم روی نامه . صاف صاف شد اما هرچه صاف شد حرفی رویش نیامد که نیامد .

اگر این سرگیجه ی کوفتی بگذارد خیلی خوب یادم هست صندلی های آبی مترو . بعد از آن زن چاق و بچه اش . از گرسنگی است این سرگیجه ی بد مصب فکر کنم . نشستی کنار شیشه ی کنار صندلی ها . صندلی هم جا به جا چرک پیشانی آدم های خنده داری بود که تا به مقصد برسند سرشان را می گذاشتند روش و چرت می زدند . خودکار را درآوردی و گفتی یادگار انتخابات است . گفتی اگر یادم باشد گفتی که از همان هایی که حرف هاش یکهو هیچی می شوند . و بعد فکر می کنم با هم نگاه کردیم به پیرمرد روبرو که داشت چرت می زد . از صبح هم به این مخ لاکرداری هی فشار می آورم که یادم بیاید بعدش چی شد . فقط تصویر آخر پایین رفتنت از پله ها یادم می آید و خداحافظی . با آن دست تکان دادنت . گفتم...پیش خودم گفتم چه می شد اگر این پله ها دور می زدند می رسیدند به همین مسیر دو نفری . به همین مسیر زن چاق و بچه اش.

حالا هم البته می دانم که ناراحت نمی شوی . ناراحتی هم ندارد . من که  شروع کردم به نوشتن ، به خودم گفتم روی رنگ پریده ی حرف های تو دارم حرف های پر رنگ می نویسم . کاغذ هم قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن صاف صاف بود و اگر حالا که می خوانیش کمی مچاله شده ، بگذارش به حساب دل من که هی حرفش می آمد و دلش نمی آمد . یاد چایی شیرین و بوی سیگار . اگر این سردرد کوفتی بگذارد همین حالا بلند می شوم میان همین کاغذ می روم درکه دوتا چای می گیرم با دوتا لیمو ترش کنارش و تو هم هی بنشین و بگو چه بوی خوب سیگاری . یادم نیست اما فکر کنم قرار بود این خودکار قلابی ناخوانا را بیندازیش توی رودخانه ای که از زیر تختمان توی درکه می گذشت و حالا دارد از چشم های من رد می شود . این پیام ها هم که هیچ وقت خدا نمی رسند .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388  توسط محمدسعيد اكبرزاده  | 

با آخرین پنجاه تومنی توی جیبم می روم و جیش می کنم . با عمو زنجیر باف شرط می بندم که تا آینده ای نزدیک کار پیدا می کنم . می خندد و می گوید : " بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله " . حالا دست می کنم توی جیبم و شپش ها را انگشت می کنم . به یک کارگر نیمه نیازمندیم . کاشکی مادرم حلقه اش را می فروخت . استفراعم را قورت می دهم . عمو زنجیر باف کنار مادر حاج زنبور عسل خوابیده و می گوید : " عاقبت نسیه خود فروشی..."

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388  توسط محمدسعيد اكبرزاده  | 

یک روز بالاخره می نشینم و با خودم کنار می آیم . و بعد می روم تبدیل به عنکبوتی می شوم که خانه اش را درست بالا سر سرویس بهداشتی بانوان می سازد و کارش این است که مگس ها را هنگام ریدن خانم ها بخورد . من چند سالی است که از ریدن زن ها بدم می آید و فکر می کنم که ما عنکبوت ها سال هاست بدهکار خلاء های جنسی و عاطفی مان هستیم . یک روز به هدایت گفتم کاش تو هم با ما نبودی . بعد می روم تار میزنم حوالی میرداماد . من از هیچ عروسی خوشم نمی آید و این را بارها گفته ام . ما دوست داریم همیشه کف دستی هامان را توجیه کنیم تا بعد دچار ناراحتی های اعصاب نشویم . برای همین است که باید عنکبوت خوبی باشیم و بدهکاری هایمان را صاف بکنیم. ما هنوز هم بچه های مهربانی هستیم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388  توسط محمدسعيد اكبرزاده  | 

این روزها هیچ چیز بیشتر از کودک کامل آخرین روز بهار نیستم . حتی اگر پاییز شروع شده باشد ، پسری از بلندی نگاهم کرده باشد ، رفیقی را خیلی وقت باشد که ندیده باشم ، و برادرهایم آرزوی خودکشی کرده باشند . و حتی روزهایی که مثل سگ از عشقی که وجود ندارد فرار کنم . بعضی وقت ها فکر می کنم کاش به خودم می گفتم " اینقد پاتو نخارون . خون می افته . " با پاهای قلقلکی جایی بهتر از اینجا نمی روم . این روزها حتی باران اگر بیاید ، چشم می خورم ، چند تا بیشتر حتی . مثل کسی که از بالا نگاه می کرد و گاهی شعر هم می گفت...

 

 

 

 مادرم عرق کرده می آید توی اتاق . لباس هاش را سریع درمی آورد . من گوشه ی اتاق خواب رفته ام و فکر می کنم باید خودم را خیس کنم . مادرم چارپایه ی چوبی را می گذارد وسط اتاق . آب سفید رنگی از وسط پاهاش شره می کند روی ران هاش . من دست هام را توی هوا تکان می دهم و فکر می کنم باید گریه کنم . ماردم روی چارپایه می ایستد و من چقدر دوست دارم توی بدن لخت اش بخوابم و شیر بخورم . طناب را می اندازد و گره اش می زند . چارپایه می افتد . تاب تاب عباسی ... خدا منو نندازی... .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388  توسط محمدسعيد اكبرزاده  | 

وقت هایی که از بلندی می ترسم بلند می شوم و راه می افتم به طرف رودخانه ی شهر . روی پل می ایستم تا مطمئن شوم صندلی های توی رودخانه هنوز هستند . بعد از روی میله ها به زمین تف می کنم و می فهمم هنوز جرات پریدن ندارم . برمی گردم که یک نفر می گوید : " پیااااااااااااااااااااااااااااااااااااده...".

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388  توسط محمدسعيد اكبرزاده 

به می سم فروتن و صدای شیونی که از گوش هاش رد شد.

 

نشسته روی قبر و زار می زند . پیرزنی است که توده ی زمخت و سفیدی زیر چادر رنگ و رو رفته ی سیاه اش مانده و از جلو که نگاه می کنم ، خطی سفید پیداست . دست می کشد روی سنگ صاف که فقط چهار خط متقاطع روی اش تراشیده اند . داد می زند : " پسرم... " و دوباره شیونی می کند و سجده می گذارد روی قبر . دنبال نام می گردم . اما هیچ چیز بیشتر از چهار خط نمی بینم . آن هم واژگون است . ستاره ای که خط های یک طرف اش را ندارد . می گویم : " مادرجان ! شب که نیمه ای ندارد . اما اینجا تاریک شده . بلند شو و جول و پلاست را جمع کن . شر را بکن . "  می گوید : " این قبر هیچ زیری ندارد . می خواهی برو نگاه کن . می روم . صبر کن . " حرف ها را خورده نخورده میان گریه ی زنگ دارش می گوید . می دوم با لب های بسته و با شتاب تا گونه هایم روی استخوان صورتم بلرزد . می رسم به انتهای قبرستان و از راه پله وارد سردابی می شوم . قبرستانی است واژگون شده . استخوان ها پیدا و سنگ ناپیدا .

می پرسم : " اینجا یعنی زیر قبرستان ؟ یعنی سقف این سرداب نمور می شود قبرستانی که پیرزن مو سپید روی اش می گرید ؟ خاک زیر پایم یعنی سفت است ؟ یقین که تو روی نیمچه خاک و هوای زیر سرت سال هاست که به خواب رفته ای و هر شب ، هر شب بی نیمه به انتظار اشک پیرزن مو سپید هستی . سردت نمی شود توی نموری اینجا و هوایی که از پلکان خرابه می آید و از قبری خالی ، خالی می شود ؟ "  نوزاد ِ به هم پیچیده ، خموده و خواب میان قبر که استخوان اش پیداست و سر کج و کوله ی بی مو و صورت اش به سینه اش کشیده شده ، می گوید : " پیرزن گریه نمی کند . شیون نمی کند . می خندد . هوار می کند . شادی از زیر ناف چروک اش بالا می آید و می رسد به گلوی اش . گلوی پر از رگ و ریشه اش . نمی بینی می چکد ؟ "

چک و چک . از کنار قبر ، از کنار استخوان پای نوزاد راهی باز می شود و قطره قطره می چکد روی زمین زیر قبرستان .

کنار پیرزن می ایستم . رو به روی اش می ایستم . اما نه پشت پیرزن که باد می خورد توی صورت پیرزن و بوی رسوخ کننده ای را می برد به هوای پشت سرش . سرم را می چرخانم . می گویم : " نوزادت... سر از پا نمی شناسی ؛ ها ؟ " شلوار پر از گل و بوته اش را تا زانوان لرزانش پایین کشیده و باد حالا ران های سفید و چروکیده اش را می مالاند . دست اش را گذاشته پایین ناف اش . فشار می دهد و شاش غلیظی بخار کنان از میان پای اش شره می کند روی قبر . دست می کشد روی موهای سفید اش . موهایی که از زیر چادر بالا زده اش بیرون اند . می خندد . پره های دماغ اش توی سیاهی می لرزند . دست می گذارم روی دست هاش . می گویم : " مادرجان ! شر را بکن . پس اش بیانداز . این شب نیمه ندارد . جول پلاست... "

می دوم میان خالی زیر قبر . نوزاد می لرزد . می دوم میان قبرستان . تاریکی مانده و پیرزن با چادر سیاه و رنگ و رو رفته اش پا کشان دور می شود . دستی روی شانه ام می خورد .

برمی گردم . سگی آتش گرفته می دود میان بیابان . کنارم کسی با دستی که بر شانه ام زده بود ایستاده و نگاه می کند . می خندد . لبخندی که تمام بیابان را گرم می کند . سگ ناپدید شده . شادمان و همچنان محکم ، که گونه هایم بر استخوان صورتم بلغزند ، می دوم به سرداب زیر قبرستان . نوزاد نمی لرزد . می گوید : " چه خوب که رفت پیرزن . مادرم . به حرام مرا آبستن بود . از کسی که دستی زده بود روی شانه اش . در شبی که نمی دانم... " می گویم : " نیمه نداشت . " می گوید : " نیمه نداشت . صدای جشن نیست که می آید ؟ مادرم انگار آبستن به حجله رفته . با پدری بیچاره که چماق بر سر من می کوبیده توی حجله . صدای عروسی نیست ؟ حجله را می آوردند انگار . "

روی ستاره ی نیمه ی قبر می ایستم . گرم . کنار کسی که دیده ام مردی بوده با لباسی بلند و تاب دار . توی باد . می گویم : " بوی شاش نیست دیگر . بوی کندر و کافور است . حجله می آورند . نوزاد گفت . "  می خندد . می دوم میان بیابان . سایه ام توی توی تاریکی افتاده روی قبری که اسم ندارد .

زنی با موی سیاه ، البته زمخت ، زیر چادری سفید می رقصد . مردی نشسته لخت میان تخت . جمعیتی با دست های بر دهان ایستاده پشت درب حجله که باد می خورد ، منتظر صدایی هستند . زن می نشیند . دست روی سر می گیرم . شادمانه به سرداب می روم . خوشحال که خوابیده بر هوا و خاکم . دست می گذارم روی سینه ام . می گویم : " سلام آقای... " پوست از صورتم می افتد توی تاریکی زیر قبر . خم می شوم . لب هام تکه تکه می شوند روی زمین . می گویند : " مرگ . "

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388  توسط محمدسعيد اكبرزاده  | 

نزدیک بد شدن حال و استفراغ روی زمین ریخته . و شاید بگویم بیا خرابش نکنیم . نزدیک چیزی که توی خاک خرده ریزه های زمین دنبالش می گشتم . نزدیک زندگی . می نویسی : بوی شاش غلیظ یک پیرمرد آلزایمری را می دهد که فقط بلد است بگوید باغچه . مزه ی چرک گوش . فقط باید نشئه ی گرد و خاک باشی عزیزم . مهربان تر می شوی حتی وقتی فکر کنی سوار اسبی شده ای که تپاله ی خودش را می خورد و می گوید شیهه . بالا و پایین دویدنش استفراغ خون جانت می شود عزیزم . حالا بیا با هم عاشق ساسی مانکن بشویم و روی چوب بالای سرمان بنویسیم چون می گذرد غمی نیست . تاریخ . نزدیک تر بیا تا دست به سینه ات بشویم . خواب ببینیم بعضی ها می توانند روی صندلی بنشینند و تهوع شان را بالا بیاورند . و به یادت شعر برای پشت کامیون ها بنویسند : شعر من از راست نظامی نداشت  فقط یخورده خنده روی لبهات گذاشت . فکر بدی نیست . نزدیک سیلی که مست خواب غلتیده ای روی تن معشوقه ات روی تن تخت روی هر چه آدم با نظم را کم کنی با گل و بوته ی روی پتو .

چشم هات را بگو چشم و ببند .  نزدیک نجابت زیر نافت را برس بکش . به مسلخ می روی ها؟ عزیزم! عزیزم! بیا با هم عاشق نظام بشویم و بگوییم تخمی بودن دقیقه هیچ ربطی به زیر بغل تمیز یک سرباز ندارد . نزدیک ریدن بی موقع موقع نظافت . آره بارون میومد . خوب یادته ؟ بیا با هم نشئه بشویم و بگوییم می نویسیم آشغال ها و شاش ها . پایان خوبی نیست برای شعر یار دبستانی ؟ صادقانه به تمام دکترها می گویم : آهای حرومزاده ها! من هنوز زنده م . بیا عزیزم عاشق بهمن دولی بشویم . مثل زنی که پول نوار های تمیزی اش را ندارد و درون خودش را از بالش پر می کند . زیر خواب تمام آدم ها زمینی است که شکمش زیر پای مادران ایستاده . گاهی هم . اصلا چه فرقی می کند . فقط زبانت را بردار عزیزم تا بتوانم حرف نزنم . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388  توسط محمدسعيد اكبرزاده  | 


قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟

از کجا وز که خبر آوردی ؟

خوش خبر باشی ، اما ، اما

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی .

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری ، نه ز دیار و دیاری _ باری ،

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس ،

برو آنجا که تو را منتظرند .

قاصدک !

در دل من همه کورند و کرند .

دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ ،

با دلم می گوید

که دروغی تو ، دروغ

که فریبی تو ، فریب .

قاصدک ! هان ، ولی...آخر...ای وای !

راستی آیا رفتی با باد ؟

با تو ام ، آی ! کجا رفتی ؟ آی...!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟

در اجاقی _ طمع شعله نمی بندم _ خردک شرری هست هنوز ؟


قاصدک !

ابر های همه عالم شب و روز

در دلم می گریند .


___________________________________________________________


من امروز بیستم تیر ماه ساعت هفت صبح به آموزشی خدمت اعزام می شم . فعلا ، حاجی خلاص . بای بای .

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388  توسط محمدسعيد اكبرزاده  | 

شلوار و پيرهن ام را در آوردم . رفتم و توي ظرفشويي شاشيدم . شير آب را باز كردم تا ظرفشويي تميز شود . مي خواستم تخم مرغ درست كنم . حوصله اش را نداشتم . خانه گرم بود . داشتم توي شورت قرمز تنگي كه پام بود عرق مي كردم . درب اتاق را باز كردم . پنجره بسته بود و كاكتوس ها نشسته بودند . صندلي را برعكس گذاشتم . قرار گذاشته بودم امروز بنشينم سيگار بكشم و عشق بازي كاكتوس ها را نگاه كنم . تن تيغ آلود يكيشان خم شده بود به طرف پنجره و آن يكي آرام آرام داشت نزديك مي شد . چند وقتي بود كه مثل يك بيمار چند روز يك بار همينطور منتظر شنيدن صداي ماليده شدن تيغ ها به هم مي نشستم و معمولا تلفن يا زنگ در را هم جواب نمي دادم . به هم كه مي پيچيدند ، گلدان ها شروع مي كردند به چرخيدن . بعد بايد پنجره را باز مي كردم تا بوي چسبناك شهوت بيرون برود . وقت با هم خوابيدن كاكتوس هام ، هواي اتاق چرب مي شود . ساكت مي شود از آه و ناله هاي كاكتوس ها . آنقدر كه هميشه مجبورم شورتم را درآورم ، رو به سقف بخوابم و فكر كنم كه كاكتوس ها روي بدنم دارند همديگر را مي خورند . از تيغ هاشان قطره قطره مي ريزد روي شكمم . زير سينه ام . وقتي نفس از بيني ام در مي آيد و مي خورد به موهاي خيس سينه ام ، حس كاكتوس ها را درك مي كنم . بلند شدم و پنجره را باز كردم . كاكتوس ها بي كه مرا نگاه كنند به هم پيچيده بودند . كاكتوس ها نه مردند و نه زن . ميان تنه ام را گذاشتم لب پنجره . و گذاشتم تا ميان هواي شهوت ناك اتاق و شلوغي بيرون بماند . با هم به انزال مي رسند كاكتوس ها . آن وقت است كه انگار با خودكار هاي تيزشان روي تن هم خط مي كشند . پنجره را بستم . به آشپزخانه آمدم و لخت مادرزاد براي كاكتوس هام تخم مرغ ها را عسلي كردم . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388  توسط محمدسعيد اكبرزاده  |