تبليغاتX
سلام آقاي مرگ
و اصلا توی همین چیز هایی که می نویسیم زندگی می کنیم و می میریم ...

پیش خودمان حساب کرده بودیم که اگر پول نفرستیم و هوایش را نداشته باشیم ، سرش می خورد به سنگ و برمی گردد . مقداری که داشت ، یعنی مقدار پولی که آخرین بار برایش فرستاده بودیم کفاف یک هفته اش را هم نمی داد . بابا گفت : " هنوز به زمین سفت نشاشیده... " بعد از دو سه روز فکر و خیال دلم برایش سوخت . گفتم می روم ببینم چکار می کنم . بعد هم باش حرف می زنم که برگردد و یک عذرخواهی کوچک بکند و قضیه را تمام کند . صبح زود سوار ماشین شدم و رفتم سراغ اش . زنگ را زدم و صدایم را صاف کردم . کسی جواب نداد .دوباره زنگ زدم . اف اف را برداشت و با صدای خواب آلوده ای گفت : " کیه؟ " گفتم : " خودمم . باز کن درو ." در را باز کردم و راه پله را دویدم . در واحد را بستم و رفتم تو . داد زدم : "  کجاییم داداش ؟ چند چندیم الان ؟ " بعد رفتم و توی اتاق خواب را سرک کشیدم . دخترک لخت چپیده بود زیر ملافه . رویش را برگرداند و خیره نگاهم کرد . گفتم : " کوش؟ " و پالتوم را درآوردم و خواباندم کنار اتاق . دختر روش را کرد طرف دیوار و آهسته گفت : " چته ؟ باز میخوای پول بگیری ازم سر صبی ؟ آقا بجای اینکه بده یه چیزیم می گیره . گه دیوونه..." داد زدم : " هر گوری هستی گوش کن ! بابا اینجور گفته . خود دانی . الان دقیقا شیش هفته از موقعی که باید برمی گشتی گذشته ."

دخترک سه تا دو هزار تومانی گذاشت روی اوپن و رفت.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388  توسط محمدسعيد اكبرزاده  | 





دایی م آمد و گفت که یک روانشناس خوب سراغ دارد . پدرم از سر کار آمد و گفت که باید به سربازی برگردم . مادرم دست هاش را خشک کرد و گفت باید دست از فرار بردارم و خدمتم را تمام کنم تا برایم یک زن خوب گیر بیاورد . دوستم اس ام اس داد و گفت که نمی داند اسم این کارم چیست . و به من توی دلش گفت روانی . یک آقا که داشت به صحبت هایم با خودم توی مترو گوش می کرد رفت و آن ور تر نشست . عنکبوت توی توالت که هر شب موقع سیگار کشیدن می بینم اش ، رفته بود و پیدایش نبود . مادر بزرگم فقط نگاه کرد و دست تکان داد و صدای اش از شیشه های قدی اتاق رد نشد . کافه چی آمد جلو و پرسید که چی می خورم . خواهرم قصه اش را شنید و خوابید . بعد از تمام این اتفاقات شب شد . فردا قرار بود برنامه ی دیگری داشته باشم .




+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388  توسط محمدسعيد اكبرزاده  | 

برگشت . صدای من را شنیده بود . داد زده بودم : " برگرد " که اول ایستاد . قلوه سنگی را با پاش قل داد و بعد از پشت آن همه مقنعه ی سیاه و شال و روسری سبز رنگ ، برگشت . نگاه کرد و سرش را انداخت بالا . انگار گفت " نچ " . و دوباره پشت همه ی آنها قایم شد و هیچی نگفت . دویدم و خواب بود . نشستم و خواب بود که همه چیز یکهو شد یک سیگار  نیمه سوخته توی دستهام . خودکار را درآوردم و نوشتم .
برگشت آمد کنار...
نه . کنار نمی آمدم . دویدم باز . روستای بزرگ شده ای رو به رویم بود . جاده های گلی . آدم های سفت و سخت و قرمز و سفید . دوباره انگار ایستاد . پیش از آنکه بگویم . برگشت . پاهاش پشت مانتوی گلی شده اش ماندند . فقط دیدم برگشت نگاهی کرد و بعد انگاری داد زد . چیزی را بلند گفت با دست هم اشاره کرد به بالا . آسمان داشت توی خودش جمع می شد ؛ دل پیچه داشت انگار . برگشت و دنبال پاهایش راه افتاد . دویدم . گفتم : " آقا ! سیگار دارید ؟ " که رفته بود . خواب بود . خواب بود که هر چه دویدم ، پاهایم چسبیده بود به ِگل ها . " آقا ! نفهمیدید چی شده ؟ اصلن ندیدید چی شد ؟ بابا لااقل یک چیزی بدهید دود کنم . لامصب ها... باران است آقا ؟ این یعنی باران است که هوا اینقدر سیاه... " خواب بود .
داد زدم : " صدا... این یعنی همه ی آن چیزی که... " دوباره داد زدم . گفت : " نه ! این هم نه . تو چرا اصلن نمی فهمی ؟ " قطع شدم . نوشتم . خط بود . آسمان پیچیده بود درون خودش و باد داشت از ته خیابان راهش را می گرفت و می رسید به ایستگاه . از آنجا نشستم تا ته خیابان . بعد بلند شدم توی باد داد زدم . انگاری خیابان شنید . خودش را باز کرد و پخش شد میان کوچه های باریک تر . و من باز دویدم . داد زدم : " بمان... . " ماند . خودش را از زیر مقنعه اش برداشت . گفت : " خواب دیدی ؟ " رفت تو . در را بست . داد زد : " این یعنی دخمه . حالا اگر می توانی... " .  نشستم . نوشتم دخمه . باد افتاد.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388  توسط محمدسعيد اكبرزاده  | 


به تمام دارایی ام :



زن های همسایه چادر هاشان را نیمه باز گذاشته اند . جوری که باد لای سینه شان بپیچد و برود . گربه ها هم می دوند دنبال هم . می پیچم تو کوچه . مادرم هیچ وقت با هیچ زن همسایه ای دم در نمی ایستد . کلید می اندازم به در . زن های همسایه به من نگاه نمی کنند و همچنان مشغول حرف اند . در که پشت سرم بسته می شود ، عزیز برمی گردد ، نگاهی می کند و باز کشان کشان نیم تنه ی فلج اش را می اندازد روی نیم تنه ی دیگرش و به طرف توالت می رود . می گوید : " تو کی رفتی کی اومدی ؟ " از کنارش رد می شوم . بوی عرق می دهد . بوی تند آرام آرام دنبال عزیز راه می رود . از حیاط رد می شوم . به شیروانی آن طرف حیاط می رسم . داد می زنم : " خواب بودی صب که داشتم می رفتم . " بعد در اتاق را باز می کنم و عسل را بغل می کنم . همیشه پشت در مشغول نقاشی است . مادرم مثل مادرش همانطور که من یادم می آید نشسته و بافتنی می بافد . می گویم : " سلام . فردا باید برما . خونه ی خوبیه . فردا باید برم واسه قرار داد . شما چیکار کردین ؟ " . سرش را از روی بافتنی بلند می کند و می گوید : " سلام . بیا اینجا . " می روم نزدیکش می ایستم . سرش را میان بوی سیگارم تکان می دهد . بعد کلاف های مشکی بافته شده را می پیچد دور دستم و اندازه می کند . می گوید : " مام باید زودتر از اینجا پا شیم . عزیزو می خوان بیارن اینور . مام دنبال خونه ایم . باید اثاثا رو جمع کنم . عمو هات گفتن زودتر پا شیم . " زیر لب می گویم : " جاکشا... " می روم توی اتاق . بارانی را پرت می کنم روی تخت . شلوارم را می کنم و پرت می کنم روی تخت . دراز می کشم و در انتظار گودو را برمی دارم . ورق می زنم . داد می زنم : " این دیوثا گه خوردن که تو همه چی دخالت می کنن . اصلن بهتر . ننه شون بیخ ریششون . منم باید جمع کنم برم فردا . " صورتم را می گذارم روی بالش و تخت را بغل می کنم . می گویم : " مادرقحبه ها...مادرقحبه ها...مادرقحبه ها...مادرقحبه ها... " عسل داد می زند : " داداش! میای با گواش نقاشی بکشیم ...؟ " کیفم را برمی دارم . یک بسته پاستیل درمی آورم و پرت می کنم بیرون . می گویم : " نوشابه اییه " . باران می گیرد . عسل می رود کنار مادرم و می خوابد با بسته ی پاستیل در دستش . پدرم توی دماوند دنبال چک اش می دود . من دمر می خوابم . می گویم : " مادرقحبه ها...مادرقحبه ها...مادرقحبه ها... " موبایلم را نگاه می کنم . هیچی . لباس می پوشم . کیف ام را بر می دارم . مادرم می گوید : " اون مقنعه که گفتم واسم بگیرو گرفتی ؟ " نگاه اش می کنم . می گوید : " حالا دوباره رفتی اگه یادت بود بگیر . " می آیم بیرون . عزیز از توالت برمی گردد . کشان کشان گوشه ی دیوار . می گوید : " کجا ؟ " در را پشت سرم باد می بندد . باران نمی آید . سیگار روشن می کنم . مادرم باید اثاث هاش را جمع کند . پیش خودم حساب می کنم . این بار نهم است که مادرم این اثاث ها را جمع می کند . . کوچه مثل همیشه شلوغ و پر از ماشین های توی هم گره شده . گوشی ها را می گذارم توی گوشم . play میکنم . " dance me to the end of love " . کام می گیرم . می گویم : " مادر قحبه ها...مادر قحبه ها...مادر قحبه ها... " .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388  توسط محمدسعيد اكبرزاده  | 

خانم بالایی


یکی از آن شب های اولی که همسایه ی بالایی مستقر شده بود و داشت اثاثیه اش را داخل خانه جابه جا می کرد، به بچه ها گفتم : " این همون زن سینه درشته نیس دیروز تو راه پله وایساده بود داش به کارگرا دستور می داد؟ " بچه ها سرهاشان را چند بار بالا و پایین کردند . به این معنی که : " آره خودشه لامصب! " رضا البته صورتش شبیه علامت سوال شد . توی دلش گفت : " این زن بالاییه رو می گی؟ این همونه که بعد از مرخص کردن کارگا دیدمش و کلی باهاش در مورد عمو مارکس بحث کردم. " سرم را چند بار بالا و پایین کردم . سعید بلند شد و زیر ماهی تابه را روشن کرد تا اینقدر بعد از آمدن از سر کار با شکم خالی سیگار نکشیم . غذا هم سوسیس و تخم مرغی بود که از ظهر مانده بود . سعید سرش را از آشپزخانه کرد بیرون گفت : " آب قطه . نرید گه بزنید به زندگی . شاش پشکل تعطیل . "  رضا گفت : " چشم مامان ! " و توی دلش گفت : " ما کی شاشمونو با آب روونه کردیم که این بار دومش باشه . " پیش خودم فکر کردم که : " شوهری ، برادری ، کوفتی... " سعید از آشپزخانه داد زد : " نه! هیچی ! بیوه س ان شالا "
به دلیل اینکه ما ساکن طبقه ی پنجم بودیم و خانم بالایی طبقه ی ششم ، بی شک آب او هم نمی آمد . پکی به سیگار زدم و دودش را فوت کردم توی صورت رضا که سرش را گذاشته بود روی کتاب " کار " و چرت می زد .  گفتم : " خانم همسایه م ینی الان نمی تونه بره دسشویی؟ " رضا گفت : " نکن مادر قحبه ! "
من شب ها دیرتر از همه می آمدم خانه و صبح ها هم زودتر می رفتم . سردبیر مجله ی " خانواده ی زندگی " بودم و از محل کارم تا خانه ی اجاره ای مان دو ساعت راه بود که صبح ها و شب ها با توده ی مردم می رفتم و برمی گشتم و نیمی از خوابم را توی مسیر می دیدم . سعید هم بعد از اینکه گاراژ تعطیل می شد ، خرید می کرد و به خانه می آمد . رضا هم بعد از روانه کردن شاگرد های درپیت اش گیتارش را گوشه ای می گذاشت و منتظر می شد تا ما برسیم . پیش خودم گفتم : " این پدر سگا هم صبا و هم شبا شانسشون از من بیشتره " . یک وقت هایی یک جایی خوانده بودم که توی یک جامعه ی ایده آل همه با هم از سر کار برمیگردند . دوراهی عجیبی بود . آن وقت خانم بالایی توی یک سه راهی گیر می کرد که به نگاه کدام یکی از ما جواب مثبت بدهد .
صبح یکی از همان شب های اولی که خانم بالایی تازه آمده بود و هنوز اثاثیه اش را نچیده بود ، بلند شدم ، سیگار کشیدم ، لباس پوشیدم و بعد از شستن دست و صورتم فهمیدم که دوباره باید با خلق راهی محل کارم بشوم . در فکر سرودن شعری طرد شده و بدن نما بودم که رضا داد زد : " اون درو درس ببن ان آقا ! " در را هنوز درست نبسته بودم که خانم بالایی در فاصله ی نیم متری به من سلام کرد و دستش را تا نزدیک نافم جلو آورد .
از وقتی مسعود و بهزاد به شهری در نزدیکی مان به اسم " گا " رفته و آنجا ازدواج کرده بودند ، ما سه نفر مانده بودیم و باید هر روز مصمم تر کار می کردیم تا پول اجاره را در بیاوریم و مجبور نباشیم در طول روز مسائل جبر و اختیار را بشکافیم و شعر های پوست پوست شده و کهنه ای بگوییم که با کلماتی مانند : " رفقا ! " شروع می شود .
همانطور که دست خانم بالایی را فشار می دادم به نرده ی راه پله نگاه کردم . دوتا مگس در این موقع از شبانه روز روی هم نشسته بودند و داشتند ترتیب همدیگر را می دادند . گفتم : " اوه...اوه...اوهو...اوهو... " سرفه کردم . بعد در حالی که دستم را مشت کرده بودم تا بعدا بویش کنم گفتم : " سلام ! بفرمایید ؟ " این بفرمایید را برای این گفتم که اولا با من دست داده بود و ثانیا از حد معمول یک همسایه جلوتر بود . خودش تقریبا توی فاصله شصت سانتی متری بود اما با احتساب دو توده ی بزرگی که در بالا تنه اش قرار داشت در بیست و سه چهار سانتی من قرار می گرفت . خانم بالایی گفت : " ببخشید ! این در ِ من صدا می ده . باید چیکارش کنم ؟ "  گفتم : " در ِ خودتون صدا می ده ؟ " سوال احمقانه ای پرسیده بودم . صدا داشتن در ِ همسایه های دیگر چه ربطی می توانست به او داشته باشد و تازه اینکه او در آن طبقه تنها بود . گفت : " بله ! تا ته که لاشو باز می کنم صدا می ده . یه خورده م که باز کنم باز صدا می ده . "
یک بار چند وقت پیش که هنوز خانه ای نگرفته بودیم ، جلوی تئاتر شهر نشسته بودم و داشتم پیش خودم فکر می کردم الان است که " بهرام بیضایی " از در ِ روبرو بیرون بیاید ، بعد به طرفم بدود ، مرا در آغوش بگیرد و بگوید : " کجایی پسر ؟ از وقتی کارگردانیه تئاترو شوروع کردم ، دنبال یکی مثه تو بودم . پاشو ! پاشو بساطت رو جمع کن اول بریم یه حال و حولی با هم بکنیم بعدشم تمرین کار جدیدمو که تو تنها بازیگر مردش هستی شوروع کنیم ... " که یکهو سعید گفت : " حاجی حشری نشدم ! " گفتم : " خب می شدی . با این فکری که من کردم تا الان باید ده بار غسل کرده باشی . " گفت : " نشدم . انگار نه انگار ."
به ساعتم نگاه کردم . پیش خودم گفتم دو ساعت از کارهای دفتر را مجبورم جایگزین خواب توی مترو بکنم .  " خانواده ی زندگی " یک کابوس بزرگ توی زندگی ام بود . شب ها خواب  " هرمز شجاعی مهر " را می دیدم ؛ با اینکه نام مدیر مسئول مان " جمال سرزاده " بود . گفتم : " باید روغن بریزید تا صدا نده . مام همین کارو کردیم . " گفت : " ممنون می شم اگه کمکم کنید . آخه نه روغن دارم نه خودم می تونم . " باید پنج طبقه را پایین می رفتیم ، روغن را از انباری برمی داشتیم  بعد شش طبقه بالا می رفتیم و باقی قضایا . توی این فکر بودم که خانم بالایی چرا دقیقا عین مگس ها این ساعت را برای روغن ریزی انتخاب کرده که موبایل اش زنگ خورد : " ای سااااربان... ای سااااربان... دل دار من کجاااا می بری... " شروع به صحبت کرد . پیش خودم گفتم : " محسن نامجو که چند وقت پیش توی ونیز کنسرت داش حالا تو گوشیه خانوم بالایی چکار می کنه . " البته بعضی وقت ها زیاد خواب آلود می شوم و مسائل حزبی را با دیگر مسائل مخلوط می کنم و بعضی وقت های دیگر ذهنم به سمتی می رود که موجب می شود تا در ایستگاه مورد نظر پیاده نشوم و صبر کنم تا بخوابد و در ایستگاه بعدی پیاده شوم . خانم بالایی محسن نامجو را توی جیبش گذاشت و  گفت : " راستی شما هنرمندین ؟ مجردی زندگی می کنین ؟ " تا حالا هزار بار توی این موقعیت گیر کرده ام که جواب یک نفر وقتی سوال های خوب می پرسد بستگی به شرایط محیطی و اجتماعی و سیاسی و حزبی دارد یا نه ؟ تمام این هزار بار هم بر اساس شرایط جواب داده ام .
روغن را برداشتم و داد به خانم بالایی تا قفل انبار را بیاندازم . گفتم : " اینم روغن مال درتون . شما به کی رای دادین ؟ " هاج و واج به قوطی روغن که با انگشت ها و به عبارتی با ناخن های مشکی و بلند شست و اشاره اش گرفته بود نگاه کرد . دست دیگرش با حالتی عصبی و مضحک و جذاب می خورد به ران اش .
وزن خانم بالایی را حدس زدم . وقتی مقابل یک خانم تقریبا پنجاه و سه چهار کیلویی می ایستی که سینه های درشتی دارد ، باید خیلی مودبانه از او بخواهی تا راه بیافتد و سوال های احمقانه نپرسی . گفتم : " نامجو گوش می دین ؟ " انگار که دنیا را به او هدیه داده باشم ، رنگ به رخسارش برگشت . زبانش را مالید روی لب های سیاه شده اش و گفت : " آره... واقعا کاراش پرفکته . من از وقتی " مدل " بودم باهاش آشنام _ در اینجا او راه افتاده بود و من با دهانی باز همراهی اش می کردم _ " ... اون یه آدمه کاملا به فکر وطنه . حالا نیگا نکنین رفته با اون دختره ی نمی دونم چی کنسرت داده . اه ... " از کلمه ی " مدل " به بعد حرفهایش دیگر اهمیت چندانی نداشتند . پیش خودم فکر کردم چقدر دوست دارم ازدواج کنم و زنم یک سیگار روشن کند و تا ته اش بکشد . آن وقت زندگی چقدر خوب می شد . خانم بالایی داشت ادامه می داد که : " ... من اصولا حق و حقوق کارگر و هنرمند جماعت خیلی برام مهمه . اصلا همیشه توی هنرمندایی که باهاشون کانکت هستم دنبال یه آدمی می گردم که این حقوق رو احیا بکنه . می دونید... _ برگشت و نیم نگاهی به من کرد که داشتم به باسنش و به بالا رفتنش نگاه می کردم _ ...برخلاف این آدمایی که ادای روشنفکرا رو در میارن ، من اعتقادی به آدمای از مردم جدا ندارم . مثلا همین آقای احمدی نژاد . برخلاف این قشر روشنفکر نما من معتقدم ایشون خیلی به فکرن . به فکر کارگرا و هنرمندای آس و پاس . اصلا ایشون کمونیسمو دوباره دارن احیا می کنن . البته به صورت درستش..." داشتم به کلمه ی " مدل " فکر می کردم . به طبقه ی سوم که رسیدیم به نفس نفس افتادم . گفتم : " پس...هه..هه..به..هه..هه.. احمدی نژاد  رای..هه..هه..دادین..." داشت نفس نفس می زد .
یک وقت هایی شروع می کنم به حدس زدن اتفاقاتی که خواهد افتاد . یک نوع "  نوستراداموسیسم " شخصی . مثلا یک بار تابستان وقتی بچه بودم حدس زدم که پدرم حالا در اتاق را باز می کند و شروع می کند به کتک زدن من . دقیقا این اتفاق افتاد و من هنوز شلوارم را درست بالا نکشیده بودم که پدرم در را باز کرد . چهار پله مانده به واحد خودمان حدس زدم سعید حالا توی حمام است و رضا با سیگاری که روی لب هاش این ور و آن ور می رود در را باز می کند . خانم بالایی در حال حرف زدن از جلوی واحد ما گذشت . من هم به دنبالش در حالی که سرگرم حل کردن مسئله ی مدل بودم رد شدم .  خانم بالایی گفت : " آهنگ چه گوارای محسنو شنیدین ؟ وای عالیه... "همین لحظه رضا در را باز کرده بود و داشت به بالا رفتن ما مخصوصا خانم بالایی نگاه می کرد . توی دلش گفت : " تو یه عوضی مگه نمی خواستی بری به " زندگی خانواده " ت برسی ؟ ( همیشه این اسم را برعکس می گفت ) دوباره چشمت افتاد به کون دنبالش راه افتادی ؟ " سرم را چند بار بالا و پایین کردم . خانم بالایی گفت : " چیزی گفتین ؟ " گفتم : " پرسیدم مدل چی بودین ؟ " خندید و دستش را زد روی شانه ام . از آن نوع حرکاتی بود که سریعا باعت ترشح و فعالیت هورمون های جنسی می شود . وقتی رسیدیم جلوی در خانه اش ، دست کرد توی جیب مانتوش و یک پاکت سیگار"  بهمن دولی " درآورد . این " دولی " هم از آن صفت های ناب است که آدم چند قرن یکبار می شنود . از آن لقب هایی که واقعا برازنده است . گفت : " سیگار می کشین ؟ " و با دست به پاکت اشاره کرد و توی دلش گفت : " ببین چه سیگار کمونیستی ای می کشم... " گفتم : " آره . آره . رفیق ! واقعا که تو یه کمونیست واقعی هستی . و ما چقدر خوشحالیم . درود . " چشم هاش گشاد شدند . گفت : " چی ؟؟ چی چی ام ؟ " گفتم : " هیچی ! الان جوری به درتون روغن می زنم که تا ابد ازش صدا در نیاد . " و شروع کردم به روغن کاری . خانم بالایی گفت : " مرسی... راستی اسمت چی بود ؟ " مانده بودم بگویم سعید یا رضا یا اسم خودم را بگویم . گفتم : " شما تنهایین ؟ ینی شوهری ... برادری... کوفتی...؟ "
سعید عادت دارد وقتی به حمام می رود دوش را باز کند و کارش را انجام دهد و روز هایی که شب قبلش آب نداشته باشیم این کار را با حس پیروزمندانه ای انجام می دهد . خانم بالایی گفت : " وقتی از پاکستان برگشتم ؛ آخه می دونین من اونجا شورو کرده بودم به درس خوندن ؛ شوهرم اونجا تیاتر می خوند .  بهش زنگ زدم گفتم دوباره می خوام همون آدم قبلی بشم . می خوام بهمن بکشم . تو جوب دستامو بشورم . با دوستام در مورد سیاست حرف بزنم . با مردای ایرونی ای که تنشون بوی عرق کارگری می ده بخوابم . خلاصه می خوام بشم همون"  زیبا" ی قبلی . اومدم دوباره مدل نقاشا و عکاسای پرفکت تهرون شدم . من واقعا عاشق این کارم . "
داشتم فکر می کردم که چطور دو ساعت دیر کردنم را برای " جمال سرزاده " توضیح بدهم . سعید  توی حمام پیش خودش گفت : " کون لقت ! می خواستی از اول بگی ما بجز وازلین هیچی نداریم . " گفتم : " خفه شو ! " خانم بالایی رنگش شبیه گچ شد و یک قدم عقب رفت . دستی که سیگار لای انگشت هاش بود را گذاشت روی برآمدگی سینه اش و گفت : " با من بودین ؟ " گفتم : " نه بابا . با سعید بودم . در هر حال اینم از در ِ تون . در ِ تون حالا دیگه راحت باز و بسته می شه . اگه کاری ندارین من دیرم شده . " موبایلش را درآورد . گفت : " راستی شماره ت ؟ آخه تنهام می ترسم مشکلی پیش بیاد . " حدس زدم الان است که بوی بدی از من بلند شود . گفتم : " صفر نُهصَ... " که موبایلش شروع کرد به زنگ خوردن . نامجو گفت : " ای سااااربان... ای سارباااان... " یک وقت هایی می شود آدم دلش می خواهد زمان به عقب برگردد و عقب عقب برسد به " زیبا " ی پای صندوق های رای .
توی راه داشتم به این فکر می کردم که کرایه ی تاکسی یک بی عدالتی محض است و ضمنا عکاسی هنر بزرگی است و می تواند شاهد های بسیاری از ظلم و ستم به طبقه ی کارگر را ضبط کند که راننده سرش را چند بار بالا و پایین کرد .


پایان

مهر ماه هشتاد و هشت
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388  توسط محمدسعيد اكبرزاده  | 

 مهدي سحابي هم فوت كرد. مترجم و روزنامه‌نگار بزرگ.مترجم اثر سترگ پروست. و اميرحسين قويدل خالق فيلم بيادماندني ترن...
ايشالا بقايي عزيز طوريش نشه.

بهروز بقایی سکته کرد . بهروز بقایی در بیمارستان توی ICU است . دعا می کنیم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388  توسط محمدسعيد اكبرزاده 



این داستان فکر می کنم سومین پستی بود که در این وبلاگ گذاشتم . کار مال تابستان هشتاد و هفت است . آن موقع کسی نظر نداد و فکر می کنم اصلا خوانده نشد . و چون خودم دوباره خواندم اش ، احساس کردم دوست دارم خوانده شود . حالا هر کی خواند ، خواند .

« مامان!مامان! پی پی دارم »

 باید بگویم مردی که قرار بود روی صندلی بنشیند، صورتی کاملا افسرده داشت . فرض کنید یک آدم بیست و نه ساله که دقیقا بیست و نه سال است که مرده است . بطوری غریب خاک گرفته و بی حال . دماغش بزرگ و پهن که به ظن همه به صورت او می خورد. سرش را گذاشته انتهای لوله ی تفنگ که سرب داغ از آنجا بیرون می آید . این تصویر می خواستم دقیقا شبیه تصویری شود که توی یک تابلوی نقاشی دیده بودم . پیرمردی که دستهایش را روی عصایش گذاشته و چانه اش را روی دست ها ، و با یک بی تفاوتی چندش آوری روبرو را می بیند .

اتاقی که در نظر گرفتم، اتاقی بود چار گوش که تمامی اضلاعش شبیه هم بود . اتاق باید تمیز می بود و هیچ اثری از نو بودن یا کهنگی در آن دیده نمی شد . چون وجود یک چیز اضافی مثل خوردگی یا رنگ و رو رفته بودن دیوار یا حتی داشتن پنجره نظر ها را از اتفاقی که قرار بود بیفتد دور می کرد و این تنها بخاطر کم اهمیتی چیزی بود که به آن پرداخته بودم .

یک میز کار نسبتا بزرگ که خیلی معمولی بود و رنگ قهوه ای ملایمی به آن خورده بود و معلوم بود که صرفا برای قشنگی یا خالی نبودن اتاق کار یک آدم نسبتا پولدار خریداری شده را، آورده و گذاشته بودم توی این اتاق. یک صندلی خیلی معمولی تر را هم گذاشته بودم کنارش . تنها موجودات مرده ای که توی اتاق قرار داشتند، اینها بودند .

اما مسئله اصلی که باعث شد پای شما به این ماجرا باز شود و من آن درخواست را از شما بکنم_و واقعا از کمکتان ممنونم_بر خوردن من به مشکل نقطه نظر بود . نه اینکه فکر کنید من با خود نقطه نظر مشکل داشتم. نه. مسئله این بود که اگر به فرض مثال از نقطه نظر پایه ی سمت چپی میز که به صندلی نزدیک تر بود به ماجرا نگاه می کردم و دلچسبم نبود، ممکن بود کار آن جذابیتی که قبلا داشته را دیگر برایم نداشته باشد . و یا اصلا نتوانم آنطور که باید و شاید چیزی که توی ذهنم بود و می خواستم همراه با ماجرای کم اهمیتی نشانش بدهم را بیان کنم .

تصمیم گرفتم تمام ایده هایی را که به ذهنم خطور می کند را کنار هم بگذارم و با هم مقایسه کنم . گرچه می دانستم مقایسه ی این نوع مسائل با هم و در اصل اختلاط آنها، نتیجه ی خوبی نخواهد داشت . اما در موقعیتی قرار گرفته بودم که تنها راه رهایی ام همین جمع کردن اضلاع ذهنم بود . اضلاع ذهنم باید از هر خدشه ای پاک شده و همه چیز باید بیرون ریخته می شد تا من بتوانم تصمیم بهتر را بگیرم .

اما در کل وجود تعداد بسیار زیاد نقطه نظر باعث شده بود که از این زیادی راه های دیدن، اعصابم به طرز وحشتناکی به هم بریزد . کار قرار نبود به این بن بست برسد .

به اجبار خودم کار شروع شد، یعنی دقیقا زمانی که ذهنم آماده ی پذیرش هر چیزی شده بود و می دانستم اشکالی که خواهم دید و امتحان خواهم کرد،تاثیرات بسیاری را بر آن خواهد داشت .

اولین نقطه نظری که انتخاب کردم همان پایه ی سمت چپی میز بود که از زانو به بالای مرد پیدا بود و قسمتی از سقف . ولی یک اشکال عمده داشت و آن این بود که مرد ابهت و جذبه ی زیادی پیدا می کرد و این عامل از افسردگی و واماندگی او می کاست . نقطه نظر های بعدی پایه های صندلی، ماشه تفنگ و زیر ناف مرد بود که هر کدام گوشه ای از ماجرا را نشان می دادند و بخشی از آن حذف می شد . مثلا وقتی از نقطه نظر زیر ناف مرد به ماجرا نگاه می کردم، از کنار چانه ی مرد سقف را می دیدم که بعد از شلیک پر از خون و تکه های مغز می شود . ولی دیگر چشم های مرد پیدا نبود و تصمیمی که می گرفت(فشار دادن ماشه)را دیگر نمی شد در چشمانش دید . دوباره بخش تاثیر گذاری از یک ماجرای کم اهمیت حذف می شد .

مشکل اینجا بود که اگر می خواستم تمام ماجرا را داشته باشم، احتیاج داشتم به اینکه از اتاق خارج شوم و وقتی از اتاق بیرون می رفتم دیگر هیچ چیز پیدا نبود . چون فضا به قدری بود که به منتها الیه هر ضلع که می رفتم، باز همه چیز معلوم نبود .

از آخرین نقطه نظر هایی که امتحان کردم، نقطه نظر سقف بود . جایی که دقیقا چیز هایی که از سر مرد کنده می شدند به آنجا می آمدند و اشکال کار دقیقا همانجا بود . یعنی بعد از شلیک را دیگر نمی توانستم ببینم .

بعد از بکار بستن تعداد زیادی ایده و نقطه نظر، موضوعی به ذهنم خطور کرد که مرا به فکر وا داشت و باعث شد برای مدت کوتاهی کار را متوقف کنم یعنی تا زمانی که شما را پیدا کردم . به این فکر کردم که اگر تمام ماجرا را بطور کامل نمی توانم ببینم بهتر است همه ی آن را نبینم . یعنی اگر بخش کوچکی از یک موضوع کم اهمیت دیده نشود همان بهتر که همه ی آن دیده نشود .ولی هنوز به ایده ی خارج شدن از اتاق نرسیده بودم . پشتم را به ماجرا کردم و فقط صدای آن را شنیدم . یعنی فقط صدای شلیک . ولی امواجی که در فضای اتاق بود باعث می شد لحظه ای برگردم و نگاه کنم و این یعنی دیدن بخش کوچکی از کل اتفاق .

وقتی خارج از اتاق بودن به ذهنم رسید، یکی از مشکلات حل شده بود ولی مشکلات جدیدی به   پروژه اضافه شده بود . اینکه خارج از اتاق نقطه نظر های بیشماری وجود داشتند که انتخاب آنها مشکل و امتحان همه ی آنها دور از ذهن بود . باید نقطه نظری انتخاب و امتحان می شد که به  کم اهمیت بودن اتفاق داخل اتاق ضربه ای وارد نمی کرد .

نقطه نظر یک مرد که در حال ادرار کردن بود انتخاب شد اما هر چقدر که سعی کردم او را راضی کنم تا از نقطه نظر او اتفاق را بشنوم، راضی نشد . نظرش بر خلاف نظر من بود . فکر می کرد اتفاقی که قرار است او در حاشیه اش قرار بگیرد تاثیرات زیادی بر روحیاتش خواهد داشت .

اما وقتی شما و دختر کوچکتان داشتید از نزدیکی من رد می شدید تمام نقطه نظر های ذهنم تاریک شد. اگر یادتان باشد همان لحظه جلو آمدم و تمام جریان را برایتان تعریف کردم . شما در حالی که بچه تان هی آستینتان را می کشید، با صبر و حوصله بسیار حرفهایم را شنیدید و آدرس توالت را از من پرسیدید و بعد در حالی که پشت در توالت منتظر اعلام آمادگی دخترتان بودید، به من قول دادید که اگر شوهرتان از ماجرا بویی نبرد، می توانم از نقطه نظر شما به ماجرا نگاه کنم .

و حالا بعد از گذشت چند وقت فکر کردن، فهمیده ام که نقطه نظرتان نسبت به اتفاق به این بی اهمیتی چقدر جالب و با معنا بوده . یعنی دقیقا زمانی که داشتم سقف را جارو می کردم، به این نکته پی بردم که دیگر هیچ چیز سر جایش نیست . و این به من امیدواری می داد . این صبر و حوصله ی شما در قبال من و دخترتان که از یک سو چقدر به نقطه نظرتان قوت می بخشید و از سوی دیگر هیچ لطمه ای هم به کم اهمیت بودن موضوع _ برای من و شما _ نمی زد . شما خودتان خواسته بودید وارد اتفاق بشوید. به این موضوع فکر کردم که شاید شما هم دنبال یک همچین ماجرایی می گشتید تا از نقطه نظرتان آن را ببینید.

و اما اگر اجازه بدهید، حالا که به حقیقت نقطه نظرتان پی برده ام، میخواهم از شما دعوت کنم تا نظرتان را در مورد یک اتفاق جدید بدانم .

                                                                                

                                                                            ارادتمند شما ، مسافر اتاق کناری

 

 

 

 

                                                                                            



   پایان

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388  توسط محمدسعيد اكبرزاده  | 

کفش ها همان بالای پله ها ماندند و با پای برهنه یکی یکی رفت پایین . سه طبقه . البته پله هم نمی شد بگویی به آجرهای بیرون زده از دیوار .

گفت : " بده ش به من . "

گفتم : " همه چی که نباید معلوم باشه . یا همه چی معلوم باشه و همه ندونن چی معلومه . فهمیدی ؟ "

گفت : " نچ . بده بیاد پایین . همه چی بسته س به این که بذاریش کنار . " 

گفتم : " مثه خوره که نه ولی مثه یه روحه لطیفه سرگردونه که اومده از یه سوراخیه خوشکل رفته تو وجودت . می فهمی ؟ بگیرش ."

گفت : " اینقدر از مردن و مرگ و آخ پشتم و آخ زندگیم و آخ من باختم و آخ ماتحتم حرف نزن . از این ور ."

و دست هاش را دراز کرد و سفت گرفت اش . بعد خواباندش روی خاک .

گفتم : " درست . آها . یه خورده کجه ها . بکشش پایین تر . آها . "

با همان آستین خاکی شده اش عرق رو پیشانیش را گرفت . چشم چرخاند . نگاهش را از دیوار بالا آورد . سوار کفش ها کرد و از روی پام آورد توی صورتم .

گفت : " خب ! حالا که چی ؟ می خوایش ؟ بده سنگارو . مواظب باش . حتمن حتمن موافقی ؟ تمومش کنم ؟ بذارم سنگو ؟ "

گفتم : " بذار . شکه . شک . دو دلیه . بذار . من دارم مطمئن می شم . باید واسه اینا که مطمئن نیستن عزا بگیرم . ها ؟"

بلند کردم و دادم . جنازه را کشید پایین تر . لحد را صاف کرد و گچ خواست .

گفتم : " توی کفشات آب میارم . اوکی ؟ "

سر کج کرد که یعنی " باشه " و خندید .

گفتم : " دوسش دارم لامصب ."

گفت : " داره بوی همون بارونی میاد که گفتی . از بالا . خب . مبارکه . " و داد زد :

" فاتحههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه... "

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388  توسط محمدسعيد اكبرزاده  | 

این جمله ی آخری را یواش می گویم و رد می شوم . می پرم از جوب . بعد برمی گردم و سر تا پایم را می تکانم . جمله ی آخر می ترساندم . بجایش می گویم :" تو ...دوسِت دارمای قشنگی داریا... " با کلاسورِ توی دستش می زند به آرنج ام . چشم می بندم که یعنی خدا حافظت . کلاه را می کشم پایین تر و جمله ی آخری را زیر لبم زمزمه می کنم و بعد می خوانم که " پس از این زاری نکن...هوس یاری نکن..." . می گویم دربست . سیگار روشن می کنم . صحبت های راننده ی نشئه ی ماشین را نمی شنوم تا برسم به میدان اصلی . دوباره یک سیگار دیگر و جمله ی آخری را بلندتر می گویم . موبایل را درمی آورم و شماره را می گیرم . می گویم : " سلام بابا! حالا دیگه ما تیر هشتاد و هشت ؟ ناکس نمی گی یهو قلبمون وایسه . راستی بابای قشنگم! نمیری تا من بیاما . دارم را می افتم . اوتوبوس نی ، مجبورم با سواری بیام . بتی رو ببوس ." سوار پرشیا می شوم . بارانِ روی لباسم هنوز دارد بیرون را تر می کند . راه می افتیم و " ای به داد من رسیده..." . جمله ی آخری رژه می رود همینجور تا خوابم ببرد ، بیدار شوم ، سیگار بکشم و دوباره بخوابم تا راننده بگوید " این ور آزادی پیاده می شی یا اونورش؟ "

باران هم خوب می بارید . گفتم : " تنها... دل ما دل نیست..." . بعد هم توی دل خودم خواندم که : " من می خوام یه دسته گل به آب بدم..." . پا شدم آتشش را زیاد کردم و کنار دریا ، پشت به دریا نشستم و گفتم جمله ی آخر . حالا هی بخند پشت دوتا قشنگ .

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388  توسط محمدسعيد اكبرزاده  | 

شاشیدم تو اون ماشینی که برا من خریدین

خط

خط

خط

خط

...

می دونی منصور

دوست دارم بیفتیم تو سد

می دونی من صوووووووووووووووووووووووووووووووووووور

می خواستم خوش بگذرونم

دارم تعطیل می شم

آخ اگه بارون بزنه

...

شیزوفرنی.

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388  توسط محمدسعيد اكبرزاده 

به آدم های زیر :

ف  .  م  .  م  .  م  .  ح

و نامه هایشان به باد ، به من .

 

لیمو ترش شاید . ها ؟

البته شاید روی حرف های تو بنویسم نوشته ها را . و اینکه حق نداری ناراحت بشوی و از این حرف ها . بار اول هم توی مترو بودم با تو یا روی یک سنگ قبر یا توی پارک و جایی شبیه تمام این ها . گفتی چیزی را ببینم . آن ور تر از ما . زنی چاق و بچه ای باریک که دنبالش راه افتاده بود . صحنه ای شبیه این . خندیدم . بعد اگر یادت باشد سرم را انداختم پایین و نگاهم را دوختم به سنگ های براق سالن یا یک جای دیگر . که البته این را هم گفته ام . یک بار پرسیدی که چرا نگاهت نمی کنم . وقتی حرف می زنم یا اینکه حرف می زنی . گفتم . اگر یادت باشد . گفتم که خودم خوب بلدم فیلم بازی کنم اما چشم ها همه چیز را می ریزند روی دایره . گفتم این لاکردار را نمی شود جلوش را گرفت . نگاه و حالا که نیستی تا نگاهت نکنم و سرم را بیاندازم زیر ، همینطور روبروی خالی را نگاه می کنم و سیگار می کشم و پیش خودم می گویم که کاش بود . کمی هم البته سرم گیج می رود .

پیام فرستادم که حالا یک پیرمرد و یک مرد جوان و یک بچه ی کم سن و سال انگار کنارم توی کوپه اند . گفتی...اگر درست یادم باشد گفتی که بیا بازی کنیم . می نشینم توی کوپه کنا تو و با هم می رویم تا همانجا که تو می خواهی بروی . بهتر از نبودن کاملت بود . یا حداقل حرف می زدی با من . حرف هات هم مثل حالا قشنگ بود و خب البته آن موقع با چیزی می نوشتی برایم که خوانا بودند حروف .

حالا یاد بچگی افتادم . تازه یاد گرفته بودیم چکار کنیم . کاغذ را برمی داشتیم روش با ته قاشق چیزی می نوشتیم و البته چیز هایی که ممنوع بود با جوهر خوانا بنویسیم . بعد هم کاغذ را می گرفتیم روی شعله ای چیزی تا داغ شود و حروف خوانا می شدند . یادم هست که کلی کیف می کردیم و کیفمان کوک نشده کاغذ آتش می گرفت و همه ی حرف ها دود می شد . اما حالا از صبح هی با خودم کلنجار رفته ام نامه ات را روی آتش بگیرم یا نه . راستش ترسیدم همین حرف های زیاد و نا پیدایت دود شود و برود هوا . بعد از ظهر قبل از اینکه سر گیجه بگیرم اتو را زدم به برق و داغ که شد گذاشتم روی نامه . صاف صاف شد اما هرچه صاف شد حرفی رویش نیامد که نیامد .

اگر این سرگیجه ی کوفتی بگذارد خیلی خوب یادم هست صندلی های آبی مترو . بعد از آن زن چاق و بچه اش . از گرسنگی است این سرگیجه ی بد مصب فکر کنم . نشستی کنار شیشه ی کنار صندلی ها . صندلی هم جا به جا چرک پیشانی آدم های خنده داری بود که تا به مقصد برسند سرشان را می گذاشتند روش و چرت می زدند . خودکار را درآوردی و گفتی یادگار انتخابات است . گفتی اگر یادم باشد گفتی که از همان هایی که حرف هاش یکهو هیچی می شوند . و بعد فکر می کنم با هم نگاه کردیم به پیرمرد روبرو که داشت چرت می زد . از صبح هم به این مخ لاکرداری هی فشار می آورم که یادم بیاید بعدش چی شد . فقط تصویر آخر پایین رفتنت از پله ها یادم می آید و خداحافظی . با آن دست تکان دادنت . گفتم...پیش خودم گفتم چه می شد اگر این پله ها دور می زدند می رسیدند به همین مسیر دو نفری . به همین مسیر زن چاق و بچه اش.

حالا هم البته می دانم که ناراحت نمی شوی . ناراحتی هم ندارد . من که  شروع کردم به نوشتن ، به خودم گفتم روی رنگ پریده ی حرف های تو دارم حرف های پر رنگ می نویسم . کاغذ هم قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن صاف صاف بود و اگر حالا که می خوانیش کمی مچاله شده ، بگذارش به حساب دل من که هی حرفش می آمد و دلش نمی آمد . یاد چایی شیرین و بوی سیگار . اگر این سردرد کوفتی بگذارد همین حالا بلند می شوم میان همین کاغذ می روم درکه دوتا چای می گیرم با دوتا لیمو ترش کنارش و تو هم هی بنشین و بگو چه بوی خوب سیگاری . یادم نیست اما فکر کنم قرار بود این خودکار قلابی ناخوانا را بیندازیش توی رودخانه ای که از زیر تختمان توی درکه می گذشت و حالا دارد از چشم های من رد می شود . این پیام ها هم که هیچ وقت خدا نمی رسند .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388  توسط محمدسعيد اكبرزاده  | 

با آخرین پنجاه تومنی توی جیبم می روم و جیش می کنم . با عمو زنجیر باف شرط می بندم که تا آینده ای نزدیک کار پیدا می کنم . می خندد و می گوید : " بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله " . حالا دست می کنم توی جیبم و شپش ها را انگشت می کنم . به یک کارگر نیمه نیازمندیم . کاشکی مادرم حلقه اش را می فروخت . استفراعم را قورت می دهم . عمو زنجیر باف کنار مادر حاج زنبور عسل خوابیده و می گوید : " عاقبت نسیه خود فروشی..."

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388  توسط محمدسعيد اكبرزاده  |